سفارش تبلیغ
صبا ویژن
























خلوــــــــت مســــــــــــــــــــــتان

به نام خداوند بلند مرتبه

....

گاهی بعضی اتفاق ها باید بیفتد:)...
گاهی جای مغز  قلب آدم آماج تیر حقیقت است این جور وقت ها با خودم می گویم هانا کاشکی می شد جلو دانستنت را می گرفتی یعنی چه جوری بگویم یک رشوه ای چیز ی می دادی و مانع فهمیدن بعضی چیزها می شدی ...
آخر وقتی به قلبت بخورد خیلی درد دارد می دانید جوری که نمی توانی قامت راست کنی نمی توانی بزاقت را قورت بدهی و متاسفانه اگر آدمی شبیه من باشی و عرضه اشک ریختن نداشته باشی یعنی غرورت نگذارد شده حتی یک قطره اشک بریزی و کلا این راه بیرون ریختن را برایت مسدود کرده باشد فقط می ماند یک چیز آن هم که هی چشم هایت را می ببندی و باز کنی  تا شاید بیدار شوی و بفهمی خواب بوده از همان خیال های کج بی پایه و اساس که گاهی ور منفی باف ذهنت باعث نمودش می شود...
خلاصه، امشب یکی از همان شب ها بود...طبق عادت معهود بهتر بگویم عادت برنامه ریزی شده مغزم ، اول یک لبخند ژکوند زدم خیلی طبیعی انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده آخر داغ بودم اصلا حالی م نبود این تیر زهرآگین به کجا اصابت کرده بعد کم کم بعد چند دقیقه سرد شدم تازه گرفتم قضیه از چه قرار است این مواقع معمولا تا یکی دو ساعت بعد خارج شدن از شوک منطقم آف می شود و امپر احساساتم می زند بالا و همان عادت همیشگی فرو خوردن بغض فکر کردن به هیچ چیز! و سکوت ...دلم می خواست همه ی صداهای دنیا (بلانسب!)خفه شوند همه جا سکوت محض باشد تا داستان را از ابتدا برای خودم بگویم  حس می کردم سکوت در هضم ماجرا کمکم می کند...

بعد دیدم انگار بی فایده است کمی ناراحتی م را بروز دادم دیدم این هم فایده ای ندارد متنفر بودم از خودم از این که سعی کرده بودم اعتمادم را بازسازی کنم راستش یک جورایی حس تهوع داشتم دلم کمی فریاد می خواست دست هایم یخ زده بود و بی حس تمام وجود بی حس بود روی مبل راحتی  نشسته  و زل زده بودم به جارو برقی که از ترس واکنش من جیکش در نمی آمد ساکت ایستاده بود روی قالی هال و نگاهم می کرد انگار از توفان درونم می ترسید.... بیش از یک ساعت گذشت کمی مکث کردم پیامکی برای دوستم فرستادم که برای دلم دعا کند و بلند شدم مصمم اول از همه رفتم سراغ جارو برقی شروع کردم به جارو کشیدن و فکر کردن این جور مواقع انجام یک کاری که احتیاج به فکر کردن ندارد کمکم می کند ...کم کم منطقم دوباره شروع به کار کرد کمی فکر کردم برای خودم توضیحات و دلیل آوردم و شروع کردم داخل ذهنم به نوشتن یک متن ....همیشه نوشتن آرامم می کند ... و به خودم خاطر نشان کردم :
موجود عجیبی هستی تو!  ورد زبانت شده است هدف آفرینش و کمال و انسانیت  بعد با کوچک ترین مشکل این طور دست و پایت را گم می کنی فراموش نکن در مواقعی خاص قلب نداشتن و احساسی برخورد نکردن بهترین راه حل ممکن است وگرنه هیچ وقت نمی توانی کمک کسی کنی یا پیش رفت کنی اصل مهم در به ثمر رساندن یک هدف از پای ننشستن است مگر نمی خواستی پروانه شوی مگر کمال طلب و آرمان جو نبودی چطور انتظار داری که همیشه حدس و گمان هایت درست از آب دربیاید نباید کسی حتی خودت را سرزنش کنی در راه انسان ماندن مشکلاتی هست برای رشد کردن باید خطراتش را بپذیری دنیا جای ترسناکی است برای کسی که اتکا به نفس ندارد برای کسی که ضعیف است و تو وقتی یک دختر بچه بودی از کسی که برایت همیشه الگویت بوده یک چیز یاد گرفتی قوی باشی و ضعف نشان ندهی ... اگر اراده ی تو چیزی را می خواهد اگر قلب تو موافق این عمل است اگر هنوز ایمان داری که کسانی هستند که باید کمکشان کنی پس این اراجیف را بگذار کنار ...انتظارت کمی بیجا است
مدعی بودن صرف کافی نیست باید عرضه کار کردن هم داشته باشی مراجعه کردم به قلبم
خیلی غصه دار بود بد زخمی شده بود آخر فکرش را هم نمی کرد اما آرام گرفت...

تلاطمش با این حرف ها تا حدودی از بین رفته بود....

قلبم

با خودش گفت قولت یادت هست قلب هانا؟ یادت می آید وقتی با ادعا می گفتی من کنار نمی کشم هرگز! یادت هست ؟ بحالا وقتش است به قولت عمل کن

 
آن وقت نفس کشیدنم به حال عادی برگشت التهابم از بین رفت آرامشم فرو ریخته بود میز اعتمادم در حال سقوط بود اما سقوط نکرد روی یک پایه ایستاد پایه ای که لرزان است اما استوار مانده برای خاطر قلبی که هنوز می زند تا به زندگی اش همان معنایی را بدهد که می خواهد قلبی که با وجود این حفره جدید هنوز می تپد تا راهی را برود که می داند سرنوشتش است راهی که افسانه شخصی اوست راهی که رسالت اوست با وحود تمام دردی که می کشد همه را در خودش دفن می کند تا به اراده که زاده ی اوست هیچ آسیبی نرسد درست مثل یک مادر ...  
این جوری یک فاجعه بدون هدر رفتن یک قطره اشک،یا تصمیم یک احمقانه تبدیل شد  به اراده ی بیش تر 

...

 هنوز خدا هست....پشتم یه کسی گرم است که هر گز پشتم را خالی نمی کند.... من نگران نیستم آخر خنجر زدن هم بلد نیست

این نوشته صرفا جهت یادآوری امشب برای خودم است و هیچ اعتبار دیگری ندارد ... قبلا بابت بی محتوا بودن و گیج کننده بودنش عذر خواهم

برای دلم دعا کنید

أَمَّن یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَیَکْشِفُ السُّوءَ



نوشته شده در چهارشنبه 91/7/19ساعت 11:20 عصر توسط سرو سیاه نظرات ( ) |


Design By : Pichak