سفارش تبلیغ
صبا ویژن
























خلوــــــــت مســــــــــــــــــــــتان

                                                                                                                                                                         اسیر

باد خنکی می وزید اما انگار سرما را حس نمی کرد ... نشسته بود پشت میز  و موهایش را داده بود دست باد یک شال گردن رنگارنگ دور گردنش پیچیده بود .... مثل همیشه بود ...ساده لباس پوشیده بود نشستم رو به رویش ... صورتش مهربان بود و متبسم...نگاهی به چشم هایم انداخت لبخندی روی لبم نشست آرام سلام کرد پاسخش را دادم کمی عصبی بودم لبم را می جویدم نگاهم می کرد آرام هیچ گاه سرم فریاد نکشیده بود اگر هم لازم بود آرام تذکر می داد هیچ گاه عصبانی ندیده بودمش بلند شدم و به آشپزخانه رفتم دو فنجان چینی زیبا را پر کردم از قهوه ترک شیر نداشتیم می دانستم عکس من قهوه تلخ را دوست ندارد ظرف شکر را داخل سینی گذاشتم وقتی نگاهش به فنجان قهوه افتاد آرام گفت:میشه یه لیوان چای برام بیاری؟برگشتم جای فنجان چینی گل دار لیوان پایه بلندی و خوش تراشی را پرکردم از چای داغ آرام تشکر کرد و بعد مکث کوتاهی گفت:بگو

نمی دانستم چه بگویم

نگاهم بالا رفت خیره شدم به دست هایش که لیوان چای داغ را گرفته بود و بخار ملایمی که از چای برمی خواست و آرام آرام از راه بینی وارد ریه هایش می شد انگار با تمام وجود عطر چای را می بلعید نگاهش که می کردم برایم عجیب بود چقدر زود فراموش کرده بودم که انقدر چای دوست دارم  چه قدر زود یادم رفته بود عطر چای با احساسم چه می کند نگاهم کرد و آرام گفت: تا کی می خوای منو این جا حبس کنی؟

به چشم هایش خیره شدم چشم هایی که روزی خیلی پر فروغ بود پر از امید پر از هدف پر از بلند پروازی  اما امروز به خاطر من کم رنگ شده بود هرچه بیش تر نگاهش می کردم بیش تر به زیبایی ش پی می بردم زیبایی که سعی داشتم پنهانش کنم چرا؟
بعد از دقایقی کوتاه لیوان را روی میز گذاشت به صورتم خیره شد و گفت: درکت نمی کنم ...یک روزی من و تو با هم عهد بسته بودیم یادت هست؟ همون عهدنامه ای رو می گم که وقتی نوشتیش با لان سنت از انگشت اشاره ت خون گرفتی  و زدی پاش و بعد با یک تکه پارچه ی سفید دورش رو محکم بستی و گذاشتی تو صندوقچه ت...یادت میاد؟منو ببین ببین با من چی کار کردی؟ مگه قول نداده بودی منو فراموش نمی کنی؟مگه نگفته بودی از یادت نمی ره که باید همیشه کودک موند؟مگه به من قول ندادی که هیچ وقت عقاید بقیه آدم ها اثری روی تو نذارند مگه قسم نخوردی هر شرطی باشه هر شرایطی باشه قبول  می کنی تحمل می کنی؟
بلند شد ایستاد روی پاهایش حس کردم چقدر ضعیف شده ادامه داد:تو می خواستی دست در دست من برسی به قله کمال؟تو می خواستی پا به پای من بیای؟هرچی گفتم قبول کنی؟هرچه خواستم فراهم کنی؟ منو نگاه کن جای زخم ها رو روی پیکر من می بینی
نگاهش کردم زخم های عمیق و سطحی فراوانی داشت شرمسار سرم را زیر انداختم
-تو این کار رو با من کردی با هر قدم اشتباهت با هر دقیقه هدر  رفته ت با هر خطا... من نگفتم خطا نکن تو یک انسانی و برای سعادت و کمال باید خطا کنی اما تو...تو فراتر از حد انتظار کج رفتی ... من به تو ایمان داشتم وقتی خداوند من رو داخل پیکر تو دمید به من گفت که من فرمانروای تو هستم تو فقط وسیله ای هستی در جهت برآوردن نیاز من نمی دونستم یک روز می رسه که زندونی م می کنی نمی دونستم یک روز میاد که تو به من دستور می دی که سکوت کنم که راحتت بزارم که کاری به تو نداشته باشم ... نمی دونستم همچین روز ی هم فرا می رسه....کودکی هات یادته؟بی قرار بودی شیطون اون به خاطر من بود من به تو دستور می دادم من برات راه مشخص می کردم من برای جسم کوچک تو بزرگ بودم و این باعث بی قراری تو بود اما هر چه رشد کردی جلوی رشد منو گرفتی تو بزرگ شدی اما اجازه ی بزرگ شدن به من ندادی و منو زندانی کردی...تو موجود خاکی و پست که فراموش کردی باید به والاتر از خودت احترام بزاری تو هوس های تو خواسته های تو فانی ست تو یک روز خواهی پوسید و من باید به خاطر بی کفایتی م در اداره کردن تو مجازات بشم من باید حرمت انسانی م رو بشکنم و این صدهابار برای من سخت تر از سوزانده شدن در آتش خشم پروردگاره
روی زمین نشست و های های گریه اش بلند شد ... می گریست و به خاطر نالایقی اش از خداوندش عذر می خواست و من مثل نقشی بر دیوار، بی جان سکوت کرده بودم... دلم نمی خواست به خاطر من این طور بگرید دوست نداشتم خودش را سرزنش کند نمی دانستم چنین روزی می رسد و بلاخره بغض او سرباز می کند...
گریست و گریست و در چشمه اشک هایش شست و شو کرد وقتی خارج شد دیدم زخم هایش کمی بهبود یافته بود پرسیدم: چه شد؟
گفت :به درگاه باری تعالی توبه کردم و عهد بستم که این بار توبه شکنی نکنم ...
رو به من گفت : از امروز اجازه نمی دهم بیش از این حبسم کنی اجازه نخواهم داد که هر چه می خواهی بکنی پس مراقب اعمالت باش...
رو به آسمان کرد و گفت : ای خداوند بلند مرتبه توفیق ده که امر تو را اطاعت کنم و بندگی تو را کنم و در مبارزه ی با نفسم پیروز گردم ای خدای مهربان پاک و منزه ای تو از آن چه مشرکان می گویند پرودگارا باز می گردم به سوی تو تو نیز بازگرد از عذاب من و مرا ببخش 
..............................................................................................................................................................................................
بارالها یاری مان ده تا روح پاکیزه ای که در ابتدای خلقتمان به ما عطا کردی در دست نفسمان اسیر نگردد   

 


نوشته شده در دوشنبه 91/8/1ساعت 7:41 عصر توسط سرو سیاه نظرات ( ) |


Design By : Pichak