![]() |
![]() |
به نام یکتا مهربان و بخشنده
راستش اگر روزی از من بپرسند: بدترین و رنج آورترین موقعیت در زندگی یک نفر مثلا خود تو چیست؟
نخواهم گفت: بی پولی .... فقر..... بیماری...و نه تمام بدبختی های دیگر
راستش را بخواهید یک نگاه به طرف می اندازم و پس از کمی سنجش آهسته می گویم : بهترین موقعیتم
و اگر خودش متوجه نشد و با چشمانی گرد از تعجب توجیه خواست توضیح خواهم داد که:
می دانی چرا؟ چون تنها در آن صورت است که آدم افسرده می شود چرا که هیچ دست آویزی نداری که به آن چنگ بزنی و ناکامی ها و شکست هایت را بندازی گردنش و هر چقدر هم ده بار ده مرتبه بنشینی و با خود حساب و کتاب کنی و یک گوشه از خاطراتت یک دستاویز کهنه هم که شده پیدا کنی باز هم چندان راضی نخواهی شد و وقتی جلوی آینه به عمق چشمانت خیره شوی و سعی کنی قلبت را بخوانی چرا که انسان گاهی آن قدر کلافه است که نمی داند بلاخره قلبش چه می خواهد این عضو عجیب و کوچک خیلی هوس باز است و اگر جلویش را نگیری هر روز چیزی می خواهد برای همین است که باید این ماده اسب وحشی را رام کر د و از این جهت می گویم ماده اسب که قلب ها بیش تر مونث هستند تا مذکر(فکر نمی کنم زن دیگری جرئت داشته باشد که این را بگوید اما من گفتم!)...می گفتم گاهی که در ژرفای دیدگانت غرق می شوی تا دلت را بخوانی می بینی که یک به خودت زده ای و می فهمی که انسان وقتی به چشمان خود خیره شد نمی تواند خودش را گول بزند و به سخره بگیرد چرا که دستت برای خودت رو می شود.... این که چیزی نباشد که دستاویز تو شود تا اشتباهاتت را که ناشی از تاخت و تاز لشکر نفست است و شاید هم ثمره گوش سپردن به دل هوس بازت و شاید هم صرفا تنبیهی است از جانب خودت بر خودت و یا یک لجبازی ... نمی دانم دلایل متعددی خواهد داشت بلاخره آدم باید یک چیزی را پیدا کند تا همه چیز را گردنش بیاندازد و من ابتدا فکر می کردم این هم یک اثر مدرنیته شدن است گویا اشتباه کرده ام و هزاران سال پیش هم مردم دستاویزهای بهتر و محکم تری داشته اند مثل اعتقادات به جبریون... تقدیر ستارگان یا خدایان و حتی نوع عجیب ترش در مصر باستان اعتقاد به تعیین سرنوشت توسط اسم و... البته من هم گاهی که به سرم می زند و طرف خرافه پرست ذهنم شروع می کند به بافتن با این آخری موافقت می کنم...و راستش با خودم می گویم شاید این صفت انداختن ناکامی ها بر گردن موقعیت ها یک جور صفت ژنتیکی است که انتخاب طبیعی آن را انتخاب کرده و در زمره صفاتی قرار داده که بایستی با تکامل همراه شود و نسل به نسل با انسان ها همراه شود و من نمی دانم آیا این صفت در جانوران دیگر هم هست یا نه که اگر بود می توانستم این نظریه خودم را قابل قبول بدانم و چرا بترسم که کسی که این متن را می خواند با خود بگوید: ای دیوانه!
هر چه هست این دردناک ترین موقعیت عالم است به قول آموزگارسال های پیشم درد بی دردی.... و من که هر بار گرفتارش می شوم دچار یک بیماری جدید می گردم که آمیزه ای است از مازوخیسم و سادیسم و دوستان می گویند جنبه سادیسمی اش بیش تر است و دست به کارهای جنون آمیزی می زنم و بی دلیل اختیارم را می دهم دست ماده اسب سرکشم و حرف هایی می زنم یا کارهایی می کنم که عقل بی چاره ام هم دچار تردید می شود که در سر من هست یا نه چه برسد به دیگران! و هنوز دارویی برای درمانش پیدا نشده و گاه فکر می کنم ممکن است مسری هم باشد چرا که سحر عزیز که کنار من می نشیند هم دچار این عارضه می شود البته از نوع دیگرش و فکر می کنم سویه باکتری اش متفاوت باشد پس فرض مسری بودنش این گونه خود به خود رد خواهد شد... و البته بدتر از همه این است که این عارضه باعث رنجاندن دیگران می شود و اگر هم آنان را نرنجاند از عوارضش بدبینی است از نوع شدیدش و اگر کسی تو را ببیند دیگر نخواهد شناخت چرا که باورش نمی شود تو همان آدم یک ساعت پیش باشی که از شدت خنده و شادمانی در حال غلت زدن روی زمین بوده و یا تو همان کسی هستی که با کوچک ترین چیز ممکن می خندی و زندگی برایت بسیار زیباست و به جمله معروف :
تا شقایق هست زندگی باید کرد
ایمان کامل داری.... امان از این بیماری !
توی پرانتز(متن بالا از عوارض بیماری مزبور و مذکور است )
ایضا (از دوستان صمیمانه تقاضا دارم اگر درمانی در نظر داشتند محروم نفرمایند)
ایضا (از سحر عزیز به خاطر بردن نامش پساپس عذرخواهم)
به نام آفریننده ی دنیا و اولین استاد هر انسان
برای دومین معلم زندگی ام ،
سلام مامان ،
لابد الآن پشت میزت توی اداره نشستی و داری چای می خوری تا یکم خستگی ات در بیاد و کنار اون هم یک سری می زنی به تموم سایت های خبری تا ببینی دنیا دست کیه و وبلاگ های محبوبت رو هم باز می کنی تا پست هاشون رو نگاهی بندازی ممکنه این وسط یکی صدات کنه بری بیرون کارت رو انجام بدی و دوباره برگردی سر جات البته اگه من شانس بیارم و امروز یکم سرت خلوت باشه بعد هم میگی بزار وب هانا رو باز کنم ببینم کس دیگه ای نظر نداده حدس می زنی از اون پست آخریم تا حالا چیزی ننوشته باشم تقریبا مطمئنی آخه من معمولا هر وقت چیزی می نویسم متن ادبی داستان پست های وبلاگم اول می دم نوشته ام رو شما بخونی و بعد اگه به نظرت قابل تحمل بود اجازه می دم بقیه هم بخوننش وقتی می خونیش یکم چونه می زنی و می گی حالا بد نیست به جز اون قسمت و... اما من این دفعه بدون پرسیدن نظرت این پست رو می زارم روی وبلاگم آخه این پست مال شماست ...
مامان ممنون ... ممنونم که به دنیا اومدی تا فرشته ی من باشی ممنونم که به دنیا اومدی تا دنیا رو برای من زیبا کنی ممنونم که به دنیا اومدی تا به من آرامش بدی تا آغوش گرمت رو پناهگاه من قرار بدی سپاس گذارم که به دنیا اومدی تا دستات نوازشم کنن ممنونم که همیشه دوستم داشتی و کلی تشکر دیگه آخه اگه بخوام همش رو بگم جا نمی شه حوصلتم سر می برم
مامان می نویسم تا بگم عاشقتم تا بگم هرگز دلم نخواسته تو مامانم نباشی آخه کی از فرشته ای مثل تو می گذره؟ صدات رو دوست دارم بیش تر از هر موسیقی دیگه ای
اگه اشک هام امون بدن و بتونم صفحه رو ببینم بقیه اشم برات می گم مامان هجوم احساساتم نمی زاره فکر کنم تا زیباتر بنویسم می دونی که چقدر احساساتی ام و حتی نوشته های خودم منو به گریه می ندازه ... واژه ها دارن از قلبم جاری می شن و به دستای سردم فرمان می دن
دلم برای بچه گی هام تنگه (هر چند الآن هم خیلی بزرگ نیستم) دلم واسه پریدن تو بغلت تنگ شده واسهواسه اخم هات واسه تموم مهربونی هات
دلم می خواد تا بچه بشم و تو باز هم سرم داد بزنی: به جای کتاب قصه خوندن پاشو مشقات رو بنویس
- هانا مگه فردا امتحان ریاضی نداری نشستی جلوی تلویزیون؟
- خستم کردی چند بار باید بهت بگم اتاقت رو مرتب کن خجالت نمی کشی
- این چه وضع درس خوندنه باز که همه ی کتابات رو زمین پهنه ....
و...
دلم تنگ شده واسه زمانی که دنبالت راه میافتادم و اون قدر حرف می زدم که حرصت در میومد و می گفتی : بسه چقدر حرف می زنی...یا :چرا عین جوجه اردک ها دنبالم راه افتادی ؟
دلم تنگ شده واسه وقت هایی که دوتایی می رفتیم بیرون و برای تو فقط شادی من مهم بود این که از چشمام می خوندی چقدر خوش حالم راضیت می کرد
دوست دارم دوباره روی تاب پارک بشینم و تو تابم بدی و بهم بگی: وقتی میای عقب پاهات رو جمع کن .. آره همین طوری
دوست دارم دوباره با تو توی خیابون راه برم و تو برام بستنی قیفی بخری....
بیش تر از همه دلم تنگ شده برای زمانی که بی دلیل حس وحشت داشتم یا تنهایی نمی دونم اسمش رو چی بزارم و می دویدم و سرم رو زیر دستات قایم می کردم عین یه جوجه که زیر بال مادرش قائم میشه و تو هم دوباره به خاطر این کارم دستم می انداختی و هیچ وقت نمی فهمیدی چقدر اون زمان احساس آرامش می کنم
دلم تنگ شده برای روزایی که به خاطر کارت خونه نبودی و من روی تخت می شستم و لباسات رو بو می کشیدم و چقدر آروم می شدم
وقتی فکر می کنم واسه بزرگ کردن من واسه تربیت من چقدر زحمت کشیدی از خودم متنفر می شم از اشتباهاتم بدم میاد... یادم نمی ره با این که خیلی کوچیک بودم اما در برابر اشتباهاتم دستم رو می گرفتی و برام توضیح می دادی مثل یه آدم بزرگ دلیل زشتی کارم رو برام توضیح می دادی .. یادم نمی ره چقدر اذیتت می کردم تا یه کتاب رو صدبار برام بخونی .... یادم نمی ره که همیشه پا به پای من تو هر کاری بودی تشویقم می کردی اشکالاتم رو گوشزد می کردی.... ممنونم که همیشه بهترین نقدکننده و تشویق کننده ی من بودی ... ممنونم که بهترین مادر دنیا بودی این که برای تو فقط غذای من مهم نبود... نمی دونم چطور می تونم احساساتم رو شرح بدم چطور می تونم دونه دونه زحماتت رو بشمرم ....
از همه بیش تر ممنونم که یه الگوی تمام عیار برای من بودی همیشه آرزو داشتم وقتی بزرگ می شم مثل تو باشم یک زن فوق العاده یک مادرخوب یک انسان موفق... هر چند می دونم که هیچ وقت نمی تونم مثل تو باشم .... تو حقیقتا لایق تمام احترامی که برای تو قائل هستند هستی ....
و من افتخار می کنم که دختر تو هستم...
شاید باور نکنی اما اخم های تو دعواهای تو هم برام دل نشینه
مامان ، تو من رو بیش تر از هر کسی می شناسی می دونی چقدر دوست دارم حتی اگر این غرور ذاتی م نذاره بیانش کنم
مامان بابت همه لحظه هایی که آزارت دادم ببخش نمی دونی وقتی ناراحتت می کنم چقدر عذاب می کشم اما چی کار کنم بیش تر از این متاسفم که نتونستم اون دختری باشم که تو لایقش بودی تو لایق بهترین ها بودی اما من... سخته اما ببخش ....
فرشته ی عزیز من حتی فرشته هم برات کمه چی باید خطابت کنم؟
همون مامان خوبه بهترین و زیباترین واژه ی دنیا عاشقتم و ..
تولدت مبارک
هانای تو
توی پرانتز:
(تولد مامان گلم 6 بهمن اما خودش بهتر از هر کسی می دونه چه دختر عجولی داره ...ببخشید!)
(این وبلاگ و مطالبش برای همه است بابت این استفاده ی شخصی منو ببخشید...)
به نام خدای مهربون
سلام ،
این پست رو می نویسم به یاد دوستانی که خیلی دوستشان داشتم و دارم و به بهانه دل تنگی که امشب با دیدن برخی رفتار ها گرفتارش شدم
2 سال و 7 ماه پیش وقتی وبلاگ قاصدک رو با کلی کل کل با خودم نگه داشتم و مثل وبلاگ دیگرم در بلاگفا حذفش نکردم به خاطر دوستانی بود که از روز اول و از اولین پست آن قدر گرم و مهربان با من برخورد کردند که شجاعت گذاشتن مطالبم رو روی اینترنت و در معرض دید همه قرار بدم یادم نمی رود اولین نظر را بهروز برایم گذاشت (فقط یک شکلک دست زدن
) و اولین دوستان من امیر علی مرصاد باران عزیزم و سخی فرهادی بودند .... و اولین کسی که تولدم را در پارسی بلاگ تبریک گفت دکتر سخنی عزیز بود
و شاید اگر چند ماه پیش که پست دعایم کنید را گذاشتم قاصدک را حذف نکردم و هم امشب که این قدر دلگیرم بابت این بود که نمی خواستم همین دوستان را هم از دست بدهم
بچه های 2 سال و نیم پیش پارسی بلاگ یک خانواده بودند یک جمع صمیمی یادم نمی آید به هم توهین کرده باشیم یادم نمی آید مشکلاتی که با هم داشتیم را در پیام رسان گذاشته و آن جا را به یک میدان جنگ تبدیل کرده باشیم آن روزها ما اختلاف نظرتمان را به خصومت و بی احترامی به شخصیت هم تبدیل نمی کردیم و ما از روی ظاهر قضاوت نمی کردیم
یادتان به خیر شقایق عزیز، باران گل، آلا جان و برادران عزیزم جناب فرهادی آقای دباغی نژاد کوروش، مهدی، امیرعلی و...
هیچ کدامتان هیچ وقت سن و سالم را به رخم نکشیدید و نه قلم ناتوانم را احترامی که به هم می گذاشتیم را فراموش نمی کنم و نمی دانم امروز دیگر چرا مثل سابق نیست ...یادم نمی رود که کسی منتی بر دیگری نداشت و یا برای من که تقریبا از همه کوچک تر بودم کسی بی خود بزرگ تری نمی کرد
یادش بخیر جناب فرهادی هیچ وقت در جواب سماجت های من برای آمدنشان به وبلاگم و خواندن پست هایم به قلم ضعیف من ناپختگی و کوچکی ام را به رخم نکشید
یادش بخیر شقایق هیچ وقت نگفت من بیش تر از 15 سال از تو بزرگ ترم دوست تو باشم؟ وقتی مشخصاتش و سنش را برای اول بار در پروفایلش دیدم چهره ی متعجب من دیدن داشت
یادمه نظر فرستادم جون من بگو شقایق چند سالته؟
نوشت : به خدا 32 سالمه
یک بار رفتم به وبلاگش دیدم قالب نو گذاشته
به ا یشان گفتم: شقایق جان قالب نو مبارک کی برات درست کرده
گفت : علیرضا دباغی نژاد
گفتم : منم قالب نو می خوام
گفت :برو بگو برات درست می کنه
گفتم شقایق بیخیال برم چی بگم بگم یه قالب برام بساز
گفت: برو بگو اگه نتونست هم من کمکت می کنم نه در حد اون کار علیرضا خیلی قشنگه
من آن زمان هنوز آقای دباغی نژاد را نمی شناختم
با کلی خجالت رفتم و گفتم: آقای دباغی نژاد سلام ممکنه برای منم یه قالب درست کنید و....
گفتند : باشه برای شما هم درست می کنم فقط عکسی مد نظرتون نیست براش بزارم؟
یک عکس برای ایشان گذاشتم و خیلی زود برایم یک قالب نو ساختند بی هیچ منتی به همین سادگی
هر چند که از کم سعادتی من این قالب زیبا را نشد آپلود و.. کنیم وایشان هم کلی اظهار شرمندگی کرد آخر هم من دست به قالب قاصدک نزدم
یادش بخیر مهدی چقدر نصیحتش کردم و گفتم: بی خیال افکار مزاحمت بشو و سیگار کشیدن را رها کن
یادم نمی آید گفته باشد: تو بچه را چه به نصیحت کردن من
و بارران عزیزم خواهری که عاشقانه دوستش دارم و تنها دوستی است که خارج از فضای پارسی بلاگ با او ارتباط دارم کسی که 11 سال از من بزرگ تر است
یاد مرتضی بخیر هم سن من بود با چه شوری در وبلاگش می نوشت و دیگران را به مباحثه دعوت می کرد کسی هم به او نمی گفت جوجه 15 ساله برو تو را چه به این کارها
یادش بخیر آن روز ها روزی 10 بازدید داشتیم و 3 4 تا کامنت نه مثل حالا روزی 100 بازدید و هیچی...
پارسی بلاگ برای من یک خانه بود و حالا از آن دوستان قدیمی ام باران درگیر مهدی کوچولو است و هر بار اس ام اس می زنم تو رو خدا بیا آپ کنم دلم تنگ شده برای آن شعرهایی که از دفتر شعر امید(همسرش)کش می رفتی و هی می گوید : نه هانا جان بزار مهدی (پسرش)یکم بزرگ تر بشه ...حالا باشه برای بعد
مهدی هم درگیر کارهای خودش است و کوروش وشقایق و امیرعلی هم نمی دانم این روز ها کجا هستند. ... از آن جمع جناب فرهادی مانده که همیشه مرا شرمنده می کندو آقای دباغی نژاد را بعد از مدت ها امشب در پیام رسان پیدا کردم...
هی من هم بی معرفت شدم همه درگیر کارهای خودمانیم هی ...
دوستان جدید هم که...
نمی دانم این پیام رسان چرا اختراع شده؟ بابت این که ما رو از هم جدا کنه؟ یا به هم نزدیک ؟ یا بابت جنگ و دعواست؟
نمی توانید حدس بزنید امشب دلم چقدر هوای گذشته ها را کرد زمانی که در انتقاد ها توهین نبود زمانی که هیچ چیز مثل امروز نبود.....
توی پرانتز(از تمام کسانی که بعد از خواندن این پست ممکن است به هر دلیل ناراحت شوند صمیمانه عذر می خواهم)
(خیلی چیزهای دیگر در ذهنم بود که بگویم اما......)
(ما چه امان شده است؟)
(بی انصافی است اگر بگویم دوستان جدید به اندازه ی شما خوب نیستند منظورم از این پست این نبود)
ما همواره خود را بین دو چیز به صلابه می کشیم : حسرت دیروز و وحشت فردا. فولتون دورسلر
به نام ایزد منان
یک گله بزرگ:وقتی آمار بازدید دیروز رو دیدم 95 تا! در حالی که یک دونه ام کامنت نداشتم واقعا ناراحت شدم
قلبم شکست
بابا بی معرفت ها چرا قاصدک شده محل گذر دریغ از یک دونه کامنت! خانوم کامنت بزار آقا کامنت بزار این پستم بخونین حال کنید و کامنت بزارید تو رو خدا

پست رو می خونین نمی خونین هم کامنت بزارید

مردم از بی کامنتیییییییییییییی
همین چند دقیقه پیش حالم خیلی خوب بود داشتم برای یک مسابقه ادبی خیر سرم متن می نوشتم که مامان جان صدایم زد :
-هانا جان
برای همین لپ تاپم را که نمی دانم این روزها چه مرگش شده و اگر شارژر کت و کلفتش در آن دهان گشادش نباشد و مدام انرژی گهربار و با ارزش برق را که البته این روزها بسیار بسیار با ارزش تر شده است همین سرمایه ی ملی و آینده ساز نسل های آینده ایران که ( چو ایران و آینده ی ایرانی ها نباشد تن من مباد!) و باید در مصرفش صرفه جویی کرد اگرنه می دانید که بله بلاخره نسل های آینده هم در آن سهمی دارند نه؟ ای بابا پس چه شد آن دگران کاشتند و ما خوردیم ما هم بکاریم تا دگران بخورند؟ چی ؟دگران کوفت بخورند مفت خورها خودشان تلاش کنند هی سوخت فسیلی بسوزانند هی co2 و ch4و غیره وارد اتمسفر کنند هی لایه اوزون را سوراخ کنند وارونگی هوا تنفس سرب آلودگی آب های زیر زمینی و... ببخشید یک لحظه رفتم به فضای کتاب زمین شناسی سال سوم ای با چه بدبختی پاسش کردیم نهایی بود تا صبح بیدار نشستم و آخر هم 16 و نیم شدم! بی خیال
این چطور است ؟ اگر صرفه جویی نکنید باید به قیمت خون پدر که چه عرض کنم نیاکان بزرگوارتان قبضش را پرداخت کنید بله داشتم می گفتم اگر این سرمایه ملی سرازیر معده مبارکش نشود کار نمی دانم چرا اما روشن نمی ماند بله به اجبار رهایش کردم چون همانگونه که عرض کردم نمی شد مثل همیشه که هر کجا می روم خرش (با کسره بخوانید لطفا!) بگیرم و همراهم ببرم و رفتم ببینم مامان جان چه کارم دارد
خوش و خرم داشتم می رفتم که چشمم به چشمش افتاد! یک لحظه زمان ایستاد قفل شد ساعتم جلو نمی رفت فکر کنم باتری تمام کرده! بله نفسم بالا نمی آمد نمی دانم چه حسی داشتم هیجان ؟ ترس؟ استرس؟ اصلا این موقع منتظرش نبودم غیر منتظره ترین ملاقات عمرم بود نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم بدون برخورد به او از کنارش بگذرم به اتاق مادرم رفتم در حالی که از شدت هیجان به تته پته افتاده بودم
- ما...ما...ن ...س..ما...مان... اون او..مده
- چی کی اومده؟ من که صدای زنگ را نشنیدم
- اون دیگه
- آخه اون کیه؟ حالت خوبه؟مگه جن دیدی
- اون از جن هم بدتره
مادر بیچاره ام که از تته پته من چیزی دستگیرش نشده بود خودش وارد عمل شد و از برخاست داشتم بی هوش می شدم شوک وحشتناکی به من وارد شده بود مادرم طفلک دل نگران از اتاق خارج شد و با دیدنش فریادی از هیجان کشید و به سوی آشپزخانه دوید
- کجا میری ما..مان چی می خوای
یک باره دیدم در حالی که در دستش 2 تا بطری است به سمتم آمد از بس گیج بودم نمی فهمیدم چه کار می کنم فکر کردم لابد برف شادی است حالا که بعد از این مدت به دیدارمان آمده لایق این هم هست
مادرم اما یک جمله گفت : تو از این ور بزن منم از اون ور
- چی چی رو بزنم؟
- مگه نمی بینی دستت چیه زود باش تا نرفته باید حسابی ازش پذیرایی کنیم
- - اما مامان من گفتم لابد تا ببینیش می کشیش اینا چیه؟
- هیس الآن هم قصد همین کار رو دارم نمی دونم یک دفعه از کجا پیداش شده ؟
- مامان
- زود باش
بعد در حالی که انگار داشت در یک عملیات بزرگ و مهم شرکت می کرد بسیار آهسته طوری که او که مشغول قدم زدن در هال بود متوجه نشود و از پشت سر شر وع کرد به فشار دادن سر آن چه که من بس که شوکه بودم فکر می کردم برف شادی است
به محض انتشار بوی دل نشینش از شوک خارج شدم و شروع به کمک به مادر کردم دقیقه ای بعد جفتمان روی مبل های هال خسته از این تلاش که به ثمر هم نشست افتادیم
گفتم: این اسپری چی بود اسمش..اه .. چینی مینی که نیست
-نه گلم اصله made in iran ... نگران نباش دیگه زنده نمیشه حسابی تار و مار شد
و بعد در حالی که چشمانش پر از اشک شده بود افزود: دیگه نمی تونه بهت صدمه بزنه
لبخندی زدم و در حالی که به جنازه اش خیره شده بودم گفتم: من که دست به جسدش نمی زنم بی زحمت تا این جاش رو که انجام دادی و تار و مارش کردی اگه ممکنه خودتم یه خاک انداز بیار جنازه این سوسک رو پرت کن بیرون
مادر اخم دل نشینی کردو در حالی که زیر لب غر می زد به سوی آشپزخانه رفت و من خسته از این جدال و خوش حال از پیروزی ام به سمت لپ تاپ عزیزم که دهانش هم چون یک وال پر خور باز کرده بود و منتظر سرمایه ملی بود به راه افتادم ...
به نام یزدان پاک.... خوب که فکر می کنم می بینم تا به حال چقدر دریچه ی چشم هایم رو به بیرون بسته بوده است چقدر دید من کوچک بوده و حقیر امروز که در آینه به چشم هایم خیره می شوم حس می کنم که انگار همه چیز واقعی است مثل این که زندگی خیلی هم یک جوک با مزه که چاشنی سر و صداهای زنگ های تفریح مدرسه باشد نیست انگار همه چیز یک باره برایم جدی شده است و همین حس تلخ درک واقعی بودن دنیا است که باعث می شود ترس به تک تک سلول هایم رسوخ کند و افسار افکارم را به دست بگیرد تا همین چند وقت پیش همه ی روز های من آبی بودند به رنگ آسمان پاک و شفاف من هنوز هم موهایم را دم اسبی می بستم پاک کنم را با کش از گردنم آویزان می کردم جلوی آینه انتظار در آمدن دندانی به جای دندان شیری ام را می کشیدم و تمام روز را سر نوشتن مشق ها یا کتاب خواندن با مادرم دعوا می کردم آخر من خلاف دختر کوچولوهای دیگر به جای عروسک بازی کتاب داستان هایم را بارها و بارها می خواندم و حتی گاهی برای خواسته هایم گریه هم می کردم با وجود این 2 سال که به عنوان یک خبرنگار این ور و ان ور می دویدم و حتی با وجود تمام جلساتی که با آدم بزرگ ها برایم می گذاشتند هم نتوانسته بود مرا کاملا بزرگ کند و از آن روزها و فضای خاص بیرون بکشد تنها مرا کمال گرا تر و آرمان گرا تر کرده بود! تا همین 3 4 ماه پیش در به در دنبال نشانی از مدینه فاضله می گشتم اما ... نمی دانم چه شد که این شد تا چند ماه پیش وقتی می رفتم جلو آینه یک چشمم یک دختر کوچولوی بازیگوش را می دید و چشم دیگرم یک دختر نوجوان جسور که خیلی زودتر از هم سالانش خودش را قاطی آدم بزرگ ها کرده بود و سعی می کرد یکی از آن ها باشد با وجود همه ی این ها هنوز هم کوچک بودم و زندگی برایم یک بازی شیرین بود بازی که برد و باخت در آن چندان برایم معنا نداشت اما این چند ماه از وقتی به من گفته اند باید واقعا وارد این بازی بشوم و قوانین آن را بیاموزم از وقتی به من گوشزد کرده اند که این تو بمیری با همه ی آن لعنتی های دیگر فرق دارد و از جنس آن ها نیست از وقتی گفته اند این گرداب واقعی است و من باید تما م آخرین سال نوجوانی ام را برای اولین موقعیت آن ور مرزم بجنگم من من خودم را نباخته ام اما نمی دانم چرا ترس در تک تک سلول های بدنم رسوخ کرده و دارد افسار افکارم را به دست می گیرد نمی دانم چرا این کنکور لعنتی پلی شده است برای رفتنم به آن سوی خط و مرزها نمی دانم چرا هیچ کسی نیست که صدای مرا بشنود نمی خواهم می خواهند به زور بفرستندم آن ور خط ... و انگار گوش های زمان کر شده است نمی دانم صدای التماس های مرا نمی شنود ؟ یا خودش را به کری زده است این روزها از دیدن ساعت دیواری،از هر طلوع و غروب آفتاب وحشت می کنم آخر بی رحم نمی گویم بایست لااقل کمی آرام تر ... بگذار آن قدر وقت داشته باشم تا حداقل با خاطراتم وداع کنم بگذار فرصت بده تا همه ی صداقت و عشق و محبت و سادگی و شادی حقیقی داخل کوله بارم را که می دانم در آن ور این مرز خریدار چندانی ندارد را آرام آرا م به خاک بسپارم و کینه حسادت و نفرت و روز مرگی را بار کنم بگذار دست های آرامش را بفشارم و با او خداحافظی کنم امان بده برای بار آخر از ترس آینده در آغوش مادرم فرو روم و بوی تنش را به خاطر بسپارم بگذار برای آخرین بار موهای دوستم را بکشم و ساعت تفریح شلنگ آب به دست همه شان را خیس کنم بگذار فریاد بکشم آن هم بی دلیل و تمام پول هایم را صرف خرید های بی دلیل کنم و کارهای ساده و بی ارزش آخر در دنیای بزرگ تر ها این بچه بازی ها معنا ندارد بگذار حالا که قرار است آن ور مرز لبخندهای تصنعی زیادی بزنم این ور یک بار از ته دل و با تمام وجودم بخندم بگذار چشم هایم را ببندم نفس عمیقی بکشم و از این آخرین روزهایم لذت ببرم آخر می دانم خوب می دانم وقتی 18 امین شمع روی کیکم را فوت کنم وقتی کار از کار بگذرد تنها آرزویم یک چیز خواهد بود : کاش زمان به عقب باز می گشت..........
به نام یکتا خدا
آن روز که مادر بزرگوارت دست در حلقه ی کعبه زده بود آیا می دانست چگونه فرزندی از وی زاده خواهد شد؟
ای پدر بزرگوار ای علی چگونه با قلم ناتوان خویش پرده ای از جمال مه رویت را بر تن سپید کاغذ به نگاره درآورم آخر تو را با سیاهی ها چه کار ؟
چگونه عظمت و قدرت تو را در ضعف و ناتوانی واژه ها به تصویر کشم آخر بگو تو را با واژگان گنهکار من چه کار؟
چه بگویم ای بزرگ ترین انسان ای والا ترین و پاک بازترین بنده
چگونه می خواهی باور کنم این روز را ؟ روزی که جان والای تو در بند جسم خاکی به اسارت درآمد تا عدالت را از چنگال خون ریز قدرت طلب ستمکار نجات دهی
ای همسر زهرا بزرگوارترین زن عالم مگر می شود از تو نوشت و از فاطمه ننوشت ؟
ای جان فاطمه با من بگو
بگو چگونه تمامی صفات نیکت پند هایت هرم نفس هایت وقتی در نخلستان ها برای انفاق برای خاطر خدایت چاه می کنی را گریه ها ی غریبانه ات در چاه را فریاد هایت در مقابل خصم الله را یاری و همراهیت با رسول الله را مظلومیت و یاری خواستنت از مردم دون و پست روزگار را لحظه لحظه ی عمرت که همه عبادت بود و عاشقی را چگونه بر زبان حقیر قلم جاری سازم ؟ با من بگو ای عاشق ترین ای مرد ترین وقتی به تو می اندیشم حجمی به وسعت تاریخ به عظمت آسمان ها از اندیشه در ذهنم روان می شود نمی دانم باید چه بگویم و از کجا و چگونه
ای تو پرهیزگارترین مردم نهج البلاغه سخنان استوار تو را که می گشایم در بخشی از خطبه 289 اش موجی از صفاتی می بینم که تو در خصوص پرهیزگاران
فرموده ای پس به سخنان بزرگ تو این متن حقیر را الحاق می کنم
((.....پرهیزگار را می بینی که آرزویش نزدیک لغزش هایش اندک قلبش فروتن نفسش قانع خوراکش کمن کارش آسان دینش حفظ شده شهوتش در حرام مرده و خشمش فروخورده است مردم به خیرش امیدوار و از آزارش در امانند اگر در جمع بی خبران باشد نامش در گروه یاد آوران خدا ثبت می شود و اگر در یادآوران باشد نامش در گروه بی خبران نوشته نمی شود......)) آری به واسطه همین سخنان نافذ تو بود که پس از پایانشان همام(نام فرد) از اثر آن ناله ای کرد و جان بداد به راستی که پند هایت در پذیرنده ی آنان چنین اثر خواهد کرد ...
ای پدر مهربان غرش هایت را در میدان جنگ باور کنم یا آن هنگام را که کوزه ی آب زنان بیوه را حمل می کردی و نان پیرزنان دردمند را می پختی و یتیمان را بر شانه های قدرتمند و بزرگ خویش می نشاندی و در دهانشان غذا می گذاشتی؟ یا آن زمان را که از فرط عبادت و اثر فراق معشوق رویت زرد می گشت و ناله می زدی ؟ چگونه اینان همه در یک تن جمع تواند گشت؟
هنوز فریاد فزت برب الکعبه و صدای ناله ها و گریه هایت در دل چاه تاریک در گوش تاریخ مانده است مگر آوای شادی و ناله چنین مردی را گذشت دست پر قدرت زمان خواهد توانست که از یاد ها بیرون کند؟
دراز گویی من اما تاثیثری نخواهد داشت اگر بخواهم از تو بنویسم کتاب ها و قلم ها جوابگو نخواهند بود همانگونه که از ابتدا تا به امروز از تو نوشته شده و خواهد شد و این عشق به عاشق ترین مردم سرانجامی نخواهد داشت..........
روز میلاد تو بر انسان و انسانیت و هر که در بند انسانیت است مبارک باد ..
اما در خصوص این پدران زمینی ،
خدای من ممنونم که وقتی مرا آفریدی 2 فرشته واقعی را به من هدیه دادی تا تمام این 17 سال و 16 روز را مواظب من باشند از مادرم ممنونم که پدرم را به همسری انتخاب کرد تا باشد و من باشم و این اقیانوس عاطفه که بی منت نثار من می کند سپاس گذارم پدر از دستان مهربانت از قلب عاشقت از آغوش گرمت از شانه های پر مهری که هنوز هم هر گاه غم و اندوه قلبم را می آزارد حس می کنم کودک هستم و آرام میان بازوهایت پنهان می شوم با بو کشیدن عطر تنت غم هایم رهایم می کنند بابا ی خوبم روزت مبارک تمام نا سپاسی هایم را تمام بی احترامی ها و بی ادبی هایم سهوا و یا عمدا بوده را ببخش و بدان قلب من تنها زمانی می زند که صدای تپش قلب مادر و پدر خوبی مثل شما را بشنود از فرشته ی بی بال دیگرم مامان خوبم هم ممنونم به خاطر لطف بی دریغ و قلب مهربانش ...
این روز روز مقدس پدر بر تمامی پدران و مادران ایران زمین مبارک مگر نه این که علی هیچگاه از فاطمه اش و فاطمه هیچ گاه از علی اش جدا نبوده است پس امروز مخصوص همه ی پدران و مادران است روزتان مبارک ...
و یادمان نرود پدربزرگ های خوب ما حکم پدران را دارند همان هایی که با مو و ریش های سفید عصا در دست با قدی خمیده از آسیب روزگار با ما هستند و منشا وجود ما و قلبشان با دیدن ما به شادی می تپد و دست های حمایت گرشان همواره بر سر خانواده هایمان سایه افکنده است من که تنها از نعمت وجود یک پدر بزرگ
بهره مندم برای ایشان و تمام پدربزرگ های خوب دنیا آرزوی سلامتی و طول عمر و برای پدربزرگ هایی که از این کره خاکی رخت بربسته اند به خصوص پدر بزرگ عزیزم که 17 سال است چشمانش را به روی دنیا و زشتی هایش بسته آرزوی آمرزش و آرامش روح می کنم ... 

عید بر شما مبارک
بسم رب المهدی
95 روز مونده تا نیمه شعبان..روزی 10 تا صلوات بدی میشه 950 تا.خودتم یه 50 تا بذار روش که رند بشه:))..میدونی تا اون موقع چندتا صلوات فرستاده میشه واسه ظهور امام؟ من هرروز فید روزانه 10 صلوات رو میزنم که مبادا کار دنیا باعث فراموشی بشه....اگه پایه ای بسم الله...
اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
هدیه از طرف مهدویت نویسان به شما کاربران و مهدوی نویسان در ادامه مطلب
http://m-i.ir/index.php?newsid=50
به نام خدای بزرگ بعضی روزها برخی زمان ها نمی دانم چرا اما دلم می خواهد بلند شوم کفش های کتانی ام رام را به پا کنم و فرار کنم گاهی برخی از صحنه ها هراس آور نیست خوفناک نیست دردناک نیست عذاب جسمی به دنبال ندارد و حتی روحی هم اما نمی دانم چرا ؟ چرا دلم می خواهد از ثانیه شمار ظریف ساعت مچی سفید ام هم تند تر بدوم آن قدر که به بی نهایت برسم احساس خفگی می کنم و هرچقدر هم که شش های بیچاره ام تلاش کنند و حجم های بزرگ اکسیژن این هوای نفرت انگیز را ببلعند باز این احساس جای خود را به آرامشی که می خواهم بر جانم بنشیند نمی دهد و حتی اگر همه ی هوای کره زمین را تنفس کنی باز همین احساس را داری و عشق هم و محبت هم حریف این حس نمیشود حس گمشدن و گم شده ای داشتن حس نیاز به دست های پر مهری که معنویت در آن موج می زند آری آری ما منتظریم منتظر ظهور یک مهدی منتظر که حضورش کمی کوچک تر شود و در چشمان نا توان ما بگنجد ... ای کاش کمی زودتر کوچک شوی تا در قاب شیشه ای چشمانم جا شوی تا هر روز پس از این ببینمت تا زنجیر های گناه را از دست و پایم برداری تا دنیا دوباره پرنیان رنگارنگی شود و عشق و محبت آنقدر بزرگ شود که حریف احساس نادر و تلخ من گردد تا من هم با هر گذر ثانیه ای آرزوی ای کاش زمان زودتر به ابدیت برسد را نداشته باشم ..... حضور و ظهورت ای مهدی برای ما بارش باران امید است پس ببار ای رحمت الهی....
به نام یکتا خدای زیبایی ها
سلام دنیا سلام طبیعت سلام نوروز و سلام سلام به زیبایی ها
یه نفس عمیق میکشم و ریه هام رو پر می کنم از هوای اسفندماه
(فقط 5روز تا سال تحویل مونده دلم داره واسه عید پر پر می زنه با این که کلی کار نکرده و کلی خرید انجام نداده دارم اما نمی تونم از فکر عید بیام بیرون!
جارو میکنم فکر روز عیدم دستمال میکشم فکرم میره طرف شام شب عید ظرف میشورم تو فکر لباس جدیدمم ! عیده دیگه !!! اصلا از اول اسفند تموم فکر و ذکرم شده روز عید مدرسه رو هم که یه هفته جلوتر یعنی از دیروز پیچوندیم!! درسم که از اول اسفند به کلی تعطیل بود حتی استرس کنکور و امتحان نهایی ام که دل سنگ رو آب می کرد نتونست با فکر و احساس قوی عید مقابله به مثل کنه! امشبم که چهارشنبه سوزیه و قراره حسابی آتیش بسوزونیم و فحش و ناسزا رو با جون و دل بشنویم خونمون بازار شام مامانم که تهرانه پدر هم که قربونش برم از هر دو جهان آزاد اون وقت نشستم وسط این شلوغ پلوغی و این همه کار دارم پست ویژه عیدمو تایپ می کنم که چی؟ ولله هنوز موندم این عید چی داره که یه ماهه الاف شیم !
ببخشید اینایی که گفتم هیچ ربطی به پست عید نداشت صرفا افکار مالیخولیایی بنده بود که نتونستم جلو نوشتنشون رو بگیرم)
چی داشتم می گفتم آها ! این شب ها تو خیابونای شهرم مشهد الرضا پره از آدم همه با کلی نایلون رنگارنگ تو خیابونا می گردن و خریداشون رو انجام می دن من عاشق این چهره های خندون و دستن های پر روزهای نزدیک عیدم تو هوای مطبوع و کمی خنک این شب ها تو پیاده رو که وایستی کلی آدم شاد و سرزنده رو می بینی و فکر می کنی انگار اصلا غم و غصه معنا نداره انگار زشتی و بدی دل تنگی هیچ کدوم وجود ندارن دیگه آدم گریه رو باور نمیکنه انگار فرشته ها هم تو شادی آدم ها شریکن حرم رو که نگو وای خدا پره از شادی پره از آدمایی که میخندن و می گریند و خوشبختی رو می شه تو گریه و خنده توام اونا دید و شکر گذاری رو به خاطر این همه نعمت
یعنی خداییش 11 ماه و 20 روز سال به کنار این 10 روز آخر سال یه جور دیگه است فلسفه عید هرچی که هست خیلی قشنگه و من حقیقتا افتخار می کنم افتخار به ایرانی بودنم به مسلمان بودنم به این تمدن عظیم کشور پارس عشق می ورزم نفرین به تموم اون دشمنای حسودی که نمیتونن شادی و خوشبختی مردمم رو ببینن و دائم دنبال راهی ان که بین مردمم تفرقه بندازن نفرین به همه اون جغدهای شوم ! البته کورخوندن ما مردم همیشه پشت همیم عمرا اگه موفق بشن اینو من هانا تو این روز قشنگ بهتون میگم از الآن تا هزار سال دیگه بشینین و مطمئن باشین اگه اراده کنیم و متحد باشیم هیچ کس خوشبختی مونو ازمون نمی تونه بدزده!
این صبح ها با صدای پرنده ها از خواب خوش بیدار میشم که از حالا دارن واسه معشوقشون آواز می خونن یه حس خوبس به آدم میده حسی که همیشه این موقع سال همراه منه دلم می خواست منم یه شکوفه بودم گه پرنده ی عاشق واسم آواز می خوند تا کم کم چشمامو رو دنیا باز کنم و زیبایی های وجودم رو به رخ آدم ها بکشم اما این کار امکان پذیره فقط باید شب عیدی یه غول چراغ جادویی چیزی پیدا کنم !!!! بی شوخی آدم فقط باید اراده کنه تا تموم خوبی ها و استعدادهای پنهان وجودش رو نمایان کنه اگه بخواد می تونه کاری کنه که همه بهش احترام بزارن و دوسش داشته باشن
نوروز این عید باستانی فرصتی است برای نو شدن بیاید اراده کنیم تصمیم بگیریم با پرچم اتحاد بلند شیم و از نو دنیا رو بسازیم بین آرزو و تحققش چند قدم فاصله است اراده ایمان توکل امید
فقط دوستای خوبم اون خانواده های نیازمند رو فراموش نکنید و اجازه بدیم عید امسال برای اون ها هم شادی به همراه داشته باشه
و فراموش نکنیم دور برمون کسی هست که داره اشتباه قدم برمیداره شاید یه تلنگر ما کمکش کنه شاید حمایت ما بهش اجازه ببرگشت به راه درست رو بده
خدایا ای یزدان پاک و ای ایزد یکتا
ازت ممنونم به خاطر داشته هام که نعمت تو هستن و نداشته هام که ناشی از حکمت تو ان
ممنون از این که هرسال دامن مادر طبیعت رو پر میکنی از گل های زیبا و سرسبزی این ها همه نشانه ی عشق تو به انسان هاست امسال هم این لطف رو از ما دریغ نکن
خداجونم مرسی که امسال بهم گوش دادی خطاهام رو پوشوندی و از کشور آریا من و خانواده ام و دوستام محافظت کردی
به خاطر لطف های بی پایانت ممنونم
به خاطر عشقی که بهم دادی و می دی ازت ممنونم این که اینقدر دوستم داری و بهم محبت میکنی قابل ستایشه
ازت در این روزهای پایانی سال 1389و دهه 80 خورشیدی درخواست آمرزش برای تمام گناهانم و تداوم کارهای نیکم دارم
تمام عزیزانی که نوروز سال 90 در جمع ما نیستند و از دنیا رفتند رو ببخش و بیامرز و بیماران ما رو با مصلحت خودت سلامتی ببخش
خدایا روز به روز در آغاز سال نوین بر عزت و افتخار وطنم بیفزای و کمک کن که همچون همیشه مردم کشورم زیر پرچم اتحاد باقی بمونن
ای یکتا دادار مهربانی ها به همه ی انسان های خوب برکت عنایت کن و راه روشن رو به تموم کسایی که تا حالا به بیراهه رفتند نشان بده
در این سال نو به همه ی ما توفیق نو شدن نو بودن رو عطا کن
خداوندا زبانم از گفتن و قلمم از نوشتن قاصرند پس تو خودت هر آنچه که به صلاح ماست را به ما ارزانی دار
مهم تر از همه :
ای آفریدگار ی دانای آشکار و پنهان
با کرم و لطف بی پایانت سال 89 رو آخرین سال غیبت مولامون قطب دایره ی امکان حضرت مهدی عج قرار بده و در این سال نو ظهورش رو برسون چرا که دنیا منتظر و چشم به راه عدل وعده داده توست چهار گوشه دنیا پر شده از بدی خدایا حجت آخرت رو برسون به اندازه کافی تنبیه شدیم مگر که اون ما رو از زنجیرهای گناه رها کنه.... آمین
دوستان خوبم شما هم به من کمک کنید و در صورت تمایل در قسمت نظرات یه دعا و یا آرزو بنویسید
التماس دعا