سفارش تبلیغ
صبا ویژن
























خلوــــــــت مســــــــــــــــــــــتان

.

چه بوی خوبی ...باز دلم می لرزد و مرغ فکرم بال می گشاید برای طیران به سوی سرزمین خاطرات و اوج می گیرد بر آسمان 10 سال پیش از این...10 سال یعنی چقدر؟ ....بیش از 3600 روز...آه...10 سال پیش هنگامی که در لباس یک دست سپید عشق ورزی به فرشته ی کوچکی می مانستم که دعوت نامه ای آسمانی به دستم داده بودند.. این دعوت کریمانه برای این نبود که به پایش بیفتم و طلب بخشش کنم..گناهی نداشتم..پاک و بی گناه...در اوج معصومیت مثل هر کودک 8 ساله ی دیگر ...نه دلی آزرده بودم نه حقی به گردنم بود و نه برای بخشیده شدن اشتباهات کوچکم محتاج چنین سفری بودم...نه توبه شکنی بی حیا بودم نه پیری که نیازمند رحمت الهی باشد و ترسان از مرگ...یک پارچه شوق بودم می خواستم بروم سفر..سفر معنوی و زیارت و این حرفا برای من معنایی نداشت که اکنون دارد..کودکان ساده اند نیازی به روابط پیچیده با عالم بالا ندارند..آن ها رابطه های معنوی را مثل روابط مادی نمی بینند ... ذات و سرشتشان بی آلایش است..به سفر عشقی پا گذاشتم با فکری متفاوت و خواسته هایی اندک..چیزهایی شنیده بودم اما شرایطم فرق داشت کنار بقیع که اشک می ریختم برای بانوی پهلو شکسته از ته دل ناراحت او بودم به دنبال دستاویزی نبودم که اشک بریزم تا شفاعت بطلبم دلم می سوخت و اشک هایم بر آتش اندوه دیگران نفت می ریخت..نمی دانم چرا ..شاید می خواست از همان اول راه عاشق بودنش را نشانم دهد از همان آغاز راه کمال...ماه رجب بود و من کنار خانه اش میهمان بودم غرق لذت از این نوازش شور انگیز برای من مکان ها هوا آنی نبود که برای دیگران بود ساده بودم ..دلم خوش بود به یک ریالی هایی که پدربزرگم عشق می کرد در هر خیابان که می رسیدیم به دستم بدهد تا نوه ارشدش پیش چشم اعراب مدینه در به در به دنبال دستگاه هایی بگردد که با انداختن یک ریالی نوشابه هایی با طعم های مختلف می دادند خصوصا توت فرنگی..انگار حج برای من مزه توت فرنگی داشت.... یا دلم خوش بود برای نماز خواندن در مسجد النبی ..یادش بخیر دخترک سنی کوچک که همراه مادرش برای نماز ظهر آمده بود چطور زل زده بود به من طفلک در گیر و دار این مانده بود که چرا دست هایم کنار بدنم آویخته است و آخر طاقت نیاورد و از مادرش پرسید و من چه افتخاری کردم که جلو چشم او و هم کیشانش پز شیعه ی علی بودنم را می دانم..کینه از آن ها از همان کودکی در دلم بود حرصم در می آمد که این ها چرا امام مهربان ما را دوست ندارند ..چقدر نگا ه های حسرت زده هم سفرانم برای زیارت بقیع دل کوچکم را می سوزاند ..و با حرص و نفرت به مردان دستار قرمز به سر که دوربین های فیلم برداری را می گرفتند و زنان را به بقیع راه نمی دادند می نگریستم و همان گونه به زنان پوشیه زده که نمی گذاشتند مهر داشته باشیم یا دستمان را به خانه پیامبر بزنیم..عوالم کودکی بود دیگر...یادش بخیر اولین نگاه به خانه اش دست در دست مادر سر پایین از پله ها می دویدم مادر گفته بود در برابرش نگاه نکن به خانه اش اول سجده کن و بعد با اولین نگاه آرزویت را بگو و من دوان دوان از پله ها پایین رفتم و یک دفعه نگاهم به کعبه افتاد سرم را زود پایین انداختم که مادر نفهمد نگاه کردم و بعد از سجده سر بلند کردم و آرزویم را گفتم..همیشه می ترسیدم چون در دومین نگاه آرزو کرده ام آرزویم پذیرفته نشود..کلی چیز گفته ام فقط یکی به یادم هست:اللهم عجل لولیک الفرج...دلم خوش بود که در موقع طواف سر پایین بگردم به دنبال خط قهوه ای و بشمرم چند دور زده ایم یا سرم را نگران می چراخاندم که مبادا مثل آن خانم یک ملخ هم روی من بنشیند و نتوانم دورش کنم..و هتل اشپیلیا و دردسر شیرین محرم بودن و آینه های سرتا سر آسانسور .. آه یادش بخیر در صحن مسجد الحرام دراز کشیدن و گوش سپردن به داستان ابراهیم از زبان خاله ی جوانم هربار که رو به او می کردم که بیش تر از زوایا و خطوط صورتش داستان را بهتر بفهمم با ملایمت برم می گرداند که پشت به کعبه نکن عزیز من...و بوسیدن حجر الاسود و جای شکافته کعبه چقدر خوش داشتم بارها و بارها داستان خواب فاطمه ی بنت اسد و تولد علی ع را بشنوم چقدر مفتخر بودم که روحانی کاروان به پیرزنان هم سفرم گفت : قرائت این دختربچه ی 8 ساله از شما بهتر است بدون حتی یک غلط..چقدر عاشق بودم به خواب در اتاق 2 خاله م..دیگر من و خاله کوچکتر که فقط 9 سال تفاوت سنی داشتیم باهم دعوا نمی کردیم شوخی نبود سفر حج بود .. مهربانی های خاله ی بزرگتر..سرگرم شدن با دایی محبت مادربزرگ و پدربزرگ و خریدهای مادر و پدر که همه برای من بود و من..آن سفر 8 نفره خانوادگی که برای 6 نفر ما اولین حج بود بهترین خاطره ی عمرم بوده و هست..حج عمره ای که در آن رجب را به  شعبان رساندیم و 2 بار محرم شدیم و نماز نسایی که به خاطر به سنت تکلیف نرسیدن من سه بار برایم خوانده شد پدر بزرگ مادر و خودم...و حاجیه خانوم شدم قبل رسیدن به سن تکلیف..حالا محرمان به حج تمتع می روند بوی لبیک می شنوم دلم می گیرد یاد لبیک هایم می افتم قبل سفر هر وقت می توانستم تکرار می کردم تا از برش کنم لبیک لبیک لبیک لاشریک له لبیک ...خدایا لبیک هایم را می شنوی خدایا حج می خواهم یک دعوت نامه ی دیگر بیا دوباره تجدید خاطره کنیم من همان هانای 10 سال پیشم فقط یکم قد کشیده م فکر نکن حالا که بزرگ شده م نوازش هایت را نیاز ندارم نه..خدایا اعتراف می کنم حالا بیش از کودکی نیازمند نوازشت هستم خدایا حج می خواهم خدایا لباس سفید می خواهم بقیع می خواهم خدایا صفا و مروه می خواهم یادت هست فکر می کردم برای تقصیر باید موهایم را بزنم و کچل شوم بهترین خبری که شنیدم این بود که کوتاه کردن ناخن هایم کافی ست و موهای بلندم را از ته نمی زنند خدایا حالا برایم مهم نیست حاضرم از ته موهایم را بزنم دلم حجر الاسود می خواهد..اشک هایم راببین...من حج می خواهم..

.


نوشته شده در جمعه 91/6/31ساعت 10:37 عصر توسط سرو سیاه نظرات ( ) |

به نام بخشنده ی مهربان
سایه های سیاه و زشت روی دیوار سرد و سنگی به رقص در آمدند دور یک آتش بزرگ...ترسیده بود طفلک دلش ..آن ها می رقصیدند و پای می کوبیدند و دل هراس زده او بود که تاوان می پرداخت...
یکی پای می کوبید دیگری دست می افشاند و یک شکم گنده ی خپل روی طبل می کوبید...
هیاهو بود در سرش آن قدر هیاهو که داشت از پا در می آوردش پاهایش همچنان استوار بود مثل بید اما می لرزید ریشه در زمین داشت  و دست رو به آسمان و تنه ش زیر شلاق های باد سرد به خود می پیچید
می رقصیدند می خوانندند هیاهو بود و او دنبال پناهگاه چشم می گرداند اطرافش پر بود از سایه های سیاه وای که چقدر خند ه های مستانه شان بلند بود
دخترک تنهای تنها ...امیدوار به نوری پنهان،به دست یاری به شانه ای برای تکیه زدن به چشم هایی تهی از برق دروغ به وجودی خالص به 6 حرف ناممکن ا ع ت م ا د به حمایت فریاد می کشید: بیـــــ گنــــاهم بیــــ گناه.
قاضی وارد شد به احترام حضورش سایه ها آرام تر می چرخیدند و یواش تر می خوانندند اما مراسم همچنان ادامه داشت
قاضی چکش محکم بر میزی که به یک باره ظاهر شد کوفت و معلق در هوا ایستاد از بالا به دخترک نگریست و داد کشید:
آهای تو متهم ردیف اول زانو بزن
دخترک لرزان گفت:نه هرگز ...زانو نخواهم زد در برابر بی عدالتی
یک باره سایه ها جیغ کشان و هیاهو کنان بر سرش ریختند هرچه مقاومت کرد بی فایده بود بلاخره به زانو در آمد
سرش را بلند کرد با خشم به قاضی نگریست
قاضی فریاد کشید: تو متهمی به آرمان گرایی به کمال خواهی متهم به رواج عقیده موهوم  این مکان جای زیبا تری خواهد شد اگر همه بخواهیم متهمی به خواسته های نامعقول متهمی به بلند پروازی متهمی به عدالت خواهی متهمی به آشوب و درخواست احترام به انسان ها..آهای تو توی نادان کوته فکر تازه وارد به این مکان که هیچ نمی دانی که واژه ها صرفا واژه اند نه چیز دیگر می خواستی چه کنی تو هان؟ بهتر همان که محکومت کنم به زندانی شدن در ابدیت حقیقت...حقیقتی که مثل تیزاب روحت را بخورد و آرام آرام مرگ تدریجی برایت رقم بزند بگذار پرده ها را کنار زنم تا بفهمی پشت این نقاب ها چیست......
و پرده ها کنار رفت و قاضی کنار ایستاد دخترک دید و به خود پیچید فریاد هم کارساز نبود آن قدر تقلا کرد و مثل ماری زخمی پیچ و تاب خورد که ریشه ها در آمدند و بی هوش بر زمین افتاد...
قاضی فریاد کشید:ختم دادگاه
صندلی و چکش و قاضی به یک باره محو شد و جسد بی جان و یخ زده دخترک کف اتاق محاکمه هم چنان افتاده بود لختی بعد
روحش دود شد و جسم دخترک به سایه ای روی دیوار تبدیل شد که همراه دیگر سایه ها با صدای موسیقی می رقصید و می چرخید و هیچ کس نفهمید راز نگاه حسرت بار و غم آلودش را....

 


نوشته شده در یکشنبه 91/6/26ساعت 11:57 صبح توسط سرو سیاه نظرات ( ) |

به نام یزدان پاک

روایتی از یک کلاس درس که فکر می کنم تا عمر دارم فراموشش نخواهم کرد:

انگار همین دیروز بود زنگ را زده بودند و ما همه مرتب و منظم انتظار دبیر را می کشیدیم انتظار مردی که در قلب همه شاگردانش جا داشت ،حواسم به خودم رفت چون همیشه نیمکت نشین ردیف اول بودم به سر و وضعم داخل کلاس (چون اکثر دبیرهایمان مرد بودند) دقت می کردم مقنعه م را مرتب می کردم که وارد کلاس شد مثل همیشه آرام و متین ...به قول خودش پیرمرد محاسن سفیدی بود که صبح تا شب بدون خستگی کار می کرد و حتی گاهی وقت ناهار هم نداشت آن روز اگر اشتباه نکنم بعد از ظهر جمعه بود کلاس اضافی برایم گذاشته بود تا زودتر مبحث را جمع کند بیش تر از دبیر فیزیک که خلاف شهرتش در شهر ما (مشهد)و حتی شهر های دیگر هر وقت می خواست درس می داد و هرکار می خواست می کرد ،جوش درس را می زد و با وجود این که سرکلاس هایش جزوه می نوشتیم دفترهای هر کداممان را که ورق می زدی کیف می کردی الحق که دبیر نمونه و خوبی بود و البته هست او بود که جزوه نوشتن درست را یادمان داد و جوری این را عادت کرد که من حتی برای نوشتن های عاد ی هم روشش را به کار می گیرم ، کم تر دیده بودم بچه ها این طور معلم دین و زندگی را دوست داشته باشند و تا لب تر کند بدون چون و چرا خواستش را بپذیرند ، آن هم بچه های کلاس ما که یا اصلا در قید و بند دستورات دین و این حرفا نبودند و صرفا جهت پاس کردن درس و زدن تست های کنکور سر کلاس می نشستند و یا آدم های معمولی بودند پر از تردید پر از شبهه و گاهی آماده برای گارد گرفتن و بحث های بی سر و ته ..سر کلاس این مرد تماما گوش می شدند و به او که موقع دس دادن خلاف بقیه معلم ها که حس می گرفتند و انگار دارند در یک سمینار علمی نطق می فرمایند حرف می زدند او به ما به قول خودش رفقایش که البته هم سن و سال فرزندش بودیم که می رسید لهجه ش را عوض می کرد و با مشهدی غلیظی درس می داد (مشهدی ها می دانند که ما عموما فقط در جمع خانوادگی با این لهجه حرف می زنیم     J     و وقتی به فامیل های درجه 2 خصوصا سببی می رسیم چنان لهجه مان را CHANGEمی کنیم که...!!!) و گاهی هم که می خواست تاکید کند وسط مشهدی لهجه معیار به خودش می گرفت .... کلاسش پر بود از شور و حس و حال گذر زمان را نمی فهمیدیم موقع امتحان گرفتن برگه ها را توزیع می کرد تایم می گرفت و از کلاس می رفت بیرون می گفت من روی سرتان نمی ایستم و من می دیدم بچه ها که در کلاس های دیگر اگر معلم روی سرشان هم می ایستاد چنان با مهارت تقلب می کردند که مراقب نمی فهمید اما در این کلاس سرشان را از روی برگه بلند نمی کردند رفتار های ایشان این که به تمام شاگردانش اهمیت می داد با وجود منظبط و مقرراتی بودنش با همه گرم می گرفت و از همه مهم تر صدای دلنشینی که سر کلاس قرآن می خواند و بچه ها را به گریه می انداخت و حتی یادم نمی رود یک بار مچ سال سومی ها را گرفت که موقع قرآن خواندنش پشت در کلاسمان جمع می شدند و یواشکی صدایش را گوش می دادند و ما چقدر کیف می کردیم که حسرت می خوردند که جای ما نیستند(من خودم هم سال قبلش که با ایشان کلاس نداشتیم همین کار را می کردم    J  ) بیش تر از همه از اینش خوشم می آمد که منیتی در کارش نبود از خودش تعریف نمی کرد و هیچ وقت درس اخلاق یا با زبان امر نمی کرد یک جور نمونه بارز دعوت عملی که انگار این روزها همه فراموششان شده ..او هیچ وقت به دوستاهای من که معمولا سر کلاس ها مقنعه شان چنان عقب می رفت که نزدیک بود از سرشان بیفتد و موهای رنگ کرده شان پیدا می شد چیزی نگفت نه در مورد آستین های بالا زده شان حرف می زد و چشم های مداد کشیده شان خودشان بعد از چند جلسه سر کلاس دینی جمع و جور تر می نشستند تنها عصبانیتی که از او دیدم فقط بابت گوشی بازی یکی از بچه ها بود که چون 2باری به او تذکر داد و دخترک گوش نکرد عصبانی شد

داشتم از آن بعدازظهر می گفتم درسش را شروع کرد حرف هایش را گفت و رسید به یکی از مباحث سال های گذشته در مورد چند کتاب مشهور دینی موقع درس دادن حق نوشتن نداشتیم همه چشم ها خیره شده بود به او حرفش را برد سمت کتاب غررالحکم و درر الکلم امیرالمومنین روی تخته نوشت  کتاب شامل 11000سخن گرانبها از مولا علی ع سلام به بچه ها گفت:

ما به عنوان یک بچه شیعه ی مسلمان این یازده هزارتا سخن را خواندیم از حفظیم بلدیم بگوییم؟

همه سکوت کرده بودند

خودش گفت : خب نه...دستش را روی یکی از صفرها گذاشت و دوباره گفت ما به عنوان یک بچه شیعه مسلمون 1100 رو چطور؟الان بپرسن می تونیم بگیم ؟

دستش را روی صفر دیگر گذاشت 110 تاش رو چطور و آخر دست را روی صفر آخری گذاشت و با صدای آرامی پرسید:11 تاش را چطور؟

کلاس در سکوتی به سر رفته بود سکوتی حزن آلود سرم را چنان پایین انداخته بودم که گردنم به درد آمد و زل زده بودم به میز

اما حرف بعدی ش بیش تر آتشم زد :اینه مظومیت علی ...مظلومیت علی اینه!

من مسلمان سیده 18 سال تمام 11 سخن از امیرالمومنین بلد نیستم که بگویم ...من مدعی ..من...لعنت به این من ...مظلومیت علی چیست ؟ این که مردم کوفه حالی شان نبود چه گوهری دارند مردم جاهل و نادان آن دوران ؟ این است که مردمی که تازه از عهد جاهلیت بیرون آمده بودند حکومتش را از دستش ربودند و او را محکوم به سکوت و درد و دل با چاه کردند این است که همسر باردارش را دختر فرستاده ی خدا را به شهادت رساندند آن ها که بودند مگر؟ یک مشت نادان و جاهل مگر چقدر فکرشان گنجایش داشت تا علی را بفهمد تا علی را درک کند و ما که هستیم ما مدعیان قرن21م ما انسان های عصر مدرن و متمدن های مدعی ...ما که خوب بلدیم حرف بزنیم نطق کنیم و از عدالت و بشیریت و صلح حرف بزنیم ...چند تا از ما هر لحظه به این فکر هستیم که آیا اعمالمان در مسیر تکاملمان هست یا نه چند تا از ما متوجه هستیم که برای چه آفریده شده ایم و جز کار و پول در آوردن و خوردن و پوشیدن و روند تکراری زندگی مادی آدم ها رسالت مهم تری هم داریم...

بغض بدجوری گلویم را گرفته بود انقدر که اگر می توانستم همان موقع از کلاس می زدم بیرون و جایی پیدا می کردم تا از فرط استیصال فریاد خدایا بکشم...امان از دست این موجودات 2 پا.........

علی ع

ای کاش روزی نرسد که ورد زبانمان این باشد:خودکرده را تدبیر نیست

توی پرانتز(جناب آقای بهرام ر.خراسانی بهترین معلم دین و زندگی که تا به حال شناخته م امیدوارم سایه تان همواره بر سر دانش آموزان مستدام باشد و امام عصر عج که هر کلاستان را با ذکر نام ایشان متبرک و آغاز می کردید در راهی که پیش گرفته اید یار و یاورتان باشند)


نوشته شده در جمعه 91/6/17ساعت 12:5 عصر توسط سرو سیاه نظرات ( ) |

به نام بخشنده ی مهربان

 

سلام ، این نامه که برایتان می نویسم صرفا از روی دل تنگی است که این روزها گاه و بیگاه سراغم را می گیرد و بغض می شود در گلویم و البته به خاطر غمی سنگین است که هرچه می کنم از قلبم بیرون نمی رود....آخر نمی توانم بی تفاوت زندگی کنم ...

نمی دانید چقدر آرزو داشتم یکی دو دهه زودتر به دنیا می آمدم و می دیدمتان...دلم می خواست با چشم های خودم زیارتتان می کردم..و آن لبخند نابی که در بعضی از عکس ها روی صورتتان نشسته را از نزدیک می دیدم...

نمی دانم از کجا برایتان شروع کنم از کدام قسمتش بگویم ؟..زمانی که من به دنیا آمدم یعنی سال 1373هجری شمسی،5 6 سالی از رفتنتان می گذشت شاید نوشتن این نامه از طرف من برای شما عجیب باشد کسی که شما را ندیده کسی که شما را خوب نمی شناسد ...من فقط دلم گرفته بود و احتیاج داشتم به نوشتن و چه کسی بهتر از شما...کسی که همواره دوست داشتم الگوی خودم قرار بدهم کسی که می فهمید کسی که نمی ترسید کسی که عاشق بود و معتقدم هنوز هم هست کسی که با اندیشه و دانایی و تدبیر بود...

راستش را بخواهید گاهی بد جوری دلم می گیرد از هوای سرد این روزها که به زحمت به ریه هایم فرو می روند و این تلخی که در فضا موج می زند بدجوری آزارم می دهد نمی دانم باید این جا بمانم و به تلاشم ادامه دهم یا مثل عده ای دیگر که شرایطش را داشتند همه آرمان هایم را برای این سرا به دست باد فراموشی بسپارم و بروم دنبال زندگی م دنبال آسایش خودم...من زندگی را شادی را در از پای ننشستن در دویدن در خستگی در تلاش آن هم نه برای تنها خودم می دیدم من امید داشتم من آرمان های مقدس شما را پاس می داشتم سخنانت در گوشم زنگ می زد می خواستم آنی باشم که از من انتظار داشتی می خواستم حاصل عمرت را بر باد رفته ندانی..عمری که برای خوش بختی این مردم صرف کردی عمری که عاشقانه آن را در راه تلاش برای این مردم صرف کردی....از وقتی بار سفر بسته ای نمی دانم این آدم ها چه مرگشان شده خود من هم انگار کم و بیش از سال گذشته به جمعشان پیوستم از بس در گوشم خوانده اند که آب در هاون می کوبم از بس به من خندیده اند که زیادتر از سن و سالت حرص می خوری فکر خودت باشد یا سعی داشته اند قانعم کنند: ما همه عمر مثل تو بودیم ببین چه بر سرمان آمده...

دلم می خواست فریاد بزنم...بعضی حرف ها را نمی شود گفت و حتی نمی شود از یاد برد ..باید رنج بکشی و در خودت بریزی...

احساسم به تو یک جور دین صرف نیست می دانم بدجوری مدیون تو ام حتی بیش تر از دینمان به دیگر حاکمان که در طول تاریخ برای سربلندی وطنم تلاش کرده اند..اما بیش تر عاشقت هستم تا مدیونت

وقتی فکر می کنم چقدر استقامت داشتی ...چقدر توان داشتی متعجب می شوم و از خودم می پرسم مگر چقدر عاشق بودی؟.. چطور با آن آدم ها سر و کله زدی؟...چطور هراس نداشتی محکم و استوار بودی بر نفست غلبه می کردی و انقدر دوستمان داشتی ...نمی دانکم با آن شرایط که از داخل و خارج تحت فشار بودی فرار نکردی از دست نادان ها از دست نااهلان از دست آن هایی که تو را نمی فهمیدند و هنوز هم نمی فهمند ..گمانم چون دستت در دست آن بالایی بود آن که عاشق من و مردم من است آن که آفرید و روزی داد آن که به او خیانت شد و ظلم شد و حقش نادیده گرفته شد اما خشم نگرفت آن که عاشق تر از همه بود اما حرمتش پایمال شد آن که صدا زد اما گوش شنوایی برای شنیدنش نبود...

نمی دانم چه در سر آدم های این روز ها فرو کرده اند چه در سر هم سالانم فرو کرده اند که انقدر بی رحم شده اند و چطور کسانی که دوستت دارند را منزوی کرده اند..آن آرمان های قشنگت کجا رفته...به من می گویند سیاه می بینی می گویند هستند هنوز هم کسان زیادی هستند که پای بندند اما این راضی م نمی کند ... همه ی آن ها آن قدر ها روراست نیستند که باید ... حداقل این است که تلاش های بسیارشان بی ثمر مانده ..کور که نیستیم می بینیم می فهمیم این نقطه ای که ما هستیم از بسیاری از جهات آن جایی نیست که باید می بودیم ... به راستی تقصیر کیست؟

من دانشش را ندارم و علاقه ای هم ندارم اما می دانم بدنه ی این خانه که تو بنا کردی یعنی همین مردم که در وجودشان روح تازه ای دمیدی شجاعت یادشان دادی از فلاکت و جهل درشان آوردی سالم است هنوز...هنوز با تمام دردی که این 30 و چندساله کشیده اند قامت هایشان راست و استوار است صاف می ایستند و برایت سینه سپر می کنند اما دل هایشان سوخته است...نگرانند اندوهناک ند و دل هایشان پر است از درد اما سکوت سرد و سنگینی دارند...تردید سایه به سایه دنبالشان می کند عده ای می دانند عده ای نمی دانند عده ای اشتباه فهمیده اند عده ای نصفه نیمه ... و این همان فرصتی است که گرگ ها به آن علاقه مندند...از دستمان دلگیر نباش تقصیر خودمان نیست... شب تاریک است ...بیراهه پر است از فانوس های روشن و آغوش های گشوده ، پیش از این انگار حواس کسی نبود که تو گفته بودی (امروز مملکت شما، کشور شما مرکز توطئه هاست براى این که کشور شما آن چنان سیلى اى به صورت قدرت هاى بزرگ و ریشه هاى فساد آن ها زده است که آنها از جا نمى نشینند، مگر آن که این کشور را به خیال خودشان به حال اول و به فساد بکشند) ......

چند دهه پیش نمی دانم دعای چه کسی اجابت شد و خدا به ما محبت کرد و تو روح پاکی بودی که خدا در کالبد ایران دمید کسی که ما را نجات داد اما گاهی ما خیلی بی رحم می شویم در مقابلش... راستش وقتی می بینم بین جمعیت جوان تر که نه انقلاب و نه حتی جنگ را درک کرده اند این طور مظلوم واقع می شوی و هر چه می خواهند می گویند و هر چه می خواهند می کنند عجیب دلم می گیرد

آخر اگر این روزها عده ای کارهایی را می کنند که نباید گناه تو چیست؟

 و هل جزا الاحسان الا الاحسان...

دلم گاهی بد جوری به درد می آید و آن گاه از خودم می پرسم: مگر نشنیده ایم که زمانی گفتی(آنها مى دانند که اگر کودکان ما را از نورَسى منحرف بار بیاورند، این انحراف تا آخر خواهد رفت و اگر نوباوگان ما را به انحراف بکشند، این کشور به انحراف خواهد کشید، شما باید در هر جا که تحصیل مى کنید و جوان ها و کودکان ما در سرتاسر کشور، در هر مرکزى که اشتغال به تحصیل دارند باید توجه به این داشته باشند که تحصیل همراه تهذیب و همراه تعهد و همراه اخلاق فاضله انسانى است که مى تواند ما را به حیات انسانى برساند و مى تواند کشور ما را از وابستگى ها نجات بدهد.         )

گمانم فراموشمان شده شاید هم خودمان را به خواب زده ایم...

من نمی خواهم داشته هایمان را ندیده بگیرم اما نداشته هایمان کم نیست و بدتر از همه ی این مشکلات این است که هر کس هرچه می خواهد می کند بدون فکر به عاقبتش...کمین دشمن هم که..

 من فـــــقـــــــــط خیلـــــــــــــی می تـــــــــــــــــرســـــــــــــم

از این که فراموش کنیم و دیگر به یاد نیاوریم....وحـــــدت را

خیلی وقت ها با خودم می گویم :کاش بودی..ای کاش بودی ...قهرمان واقعی ...دلاور حقیقی...گمانم در آینده طی نسل های بعد داستان تو به افسانه ای بدل شود که مادران از کودکی جای لالایی شب برای کودکانشان بگویند و بچه ها در عالم بچه گی شان خودشان را روح الله خمینی بنامند و تو را بازی کنند...

برایمان دعا کن روح خدا ... سایه دست های مهربانت را از سرمان کم نکن....

امام

سرتان را به درد آوردم ..در آخر باید بگویم بابت همه چیز ممنونم و بیش تر از همه ممنونم که قبل رفتنت یادگارت دانش آموخته ی محضرت سیدعلی را برایمان به جا گذاشتی و نمی دانم و نه حتی قادر به تصورش هستم که اگر نبود وضع امروزمان چگونه می شد ... ما را به کسی سپردی که لایق تر از همه بود کسی که به پشتوانه ی او از موانع سختی گذر کردیم و امیدوارم هرگز تنهایش نگذاریم

شرمنده هر دوی شما هستیم...

....................................................................................

-          بیایید دست برداریم از این پراکندگی ، اهداف ما سخت است و والا ،کم چیزی نیست آن مدینه ی فاضله ای که در ذهن هایمان ساخته ایم و مدام حرفش را می زنیم........ نفس انسان سرکش است.....گرگ ها هم دندان تیز کرده اند..باید حواسمان را جمع کنیم ... یگانگی را...وحدت را....فراموش نکنیم..از تفرقه پرهیز کنیم...

یادمان نرود امام مهربانمان چه گفت(چیزى که در حال حاضر مهم تر است ، این است که باید ما همه دست به دست هم داده و جلو افرادى را که بین مردم مى افتند و مى خواهند اختلاف بیندازند بگیریم . این افراد یک سرى از جوانان ما را اغفال مى کنند و به اسم کمک به مردم ، بذر اختلاف مى پاشند و مى خواهند وضع را به عقب برگردانند؛ در حالى که وقت مملکت آشفته شد ناراحتى ها زیاد مى شوند و کودتایى به پا خواهد شد. اینها مى خواهند ما را به حالت اول برگردانند و جوانان را با مطالب فریبنده اغفال کند... جوانان را آگاه کنید که افراد مغرض ‍ نمى خواهند بچه ها درس بخوانند آنها مى خواهند آشوب به پا کنند و وضع را پیش آوردند؛ ولى ما باید همه با هم ، این نهضت را گرم نگه داریم . (144))

با رفتار و گفتارمان دشمن را شاد نکنیم

مـا بایــــد همـه با هم این نهضت را گـــــرم نگه داریــــــــم

 

 

 

 


نوشته شده در سه شنبه 91/5/24ساعت 12:26 صبح توسط سرو سیاه نظرات ( ) |

به نام یکتا عاشق

این نوشته از زبان من تنها نیست از زبان همه ی همتایان من است:

وقتش که می رسد لباس هایم را می پوشم و جلوی آینه به تماشای خودم می ایستم ته دلم آن قدر شادی و خوشی است که نگو و نپرس ...آن جلیقه ی خاصی که دقیقا نمی توانم رنگش را بگویم خاکستری سبزی خاص..نمی دانم....و آن آرم سفید بزرگ پشتش که هیچ گاه دیده نمی شود ولی من عاشقش هستم و یک جوری نسبت به ان عرق دارم را تنم می کنم و با سرافرازی زیپش را می بندم به نشانه ی مسئولیت بزرگی که روی شانه هایم است و آن کارت سبز رنگ زیبا که داخل کاوری است با بندی همرنگ جلیقه م که داخل گردنم می اندازم تا با آن واژه ی سرخ درخشان رویش پرچم حضورمشروعم را بالا ببرم بند دوربینم را پشت گردنم می اندازم وآن چادر سیاه زیبا که روی همه شان می پوشمش تا به یاد همه بیاورم که هرگزهیچ چیز مانع این نمی شود که من حضور فعالم را در اجتماع آن هم برای خاطر سرزمینم کمر نگ کنم و یا از آن چه که به عنوان یک زن مسلمان هستم فاصله بگیرم نه هرگز هیچ بهانه ای نیست که مرا وادارد از آن چه می خواهم دست بکشم به هیچ معادله و فلسفه بی اساسی اجازه نخواهم داد که مرا در گوشه خانه بنشاند و یا مرا به عنوان آزادی و راحتی بازیچه دست خود قرار دهد قلم و کاغذم را به دست می گیرم و در آینه به چشمان خود می گویم:

من یک زنم مقتدر مغرور سرفراز،من یک زن مسلمانم ... سکون برای من مرگ است می خواهم مثل یک رودجاری باشم نه مثل یک مرداب متعفن ساکن و همیشه قابل ترحم

نه هرگز....اما این برای من به منزله ی زیر پا گذاشتن حدود آفریدگارم نیست

چادرم حصار متحرک من حافظم خواهد بود رنگ تیره اش اشعه ی نگاه هرزه دلان را جذب می کند و خللی به من نمی رساند ..

من یک زن خبرنگار و مسلمانم،تا پای جان برای وطنم می جنگم برای خاکی که تنم را از آن جا سرشته اند برای مام مهربانی که دامانش همواره و همیشه پناهگاه رنج و اندوه من بوده و تا ابد خواهد بود

غصه دار که می شوم روی خاکش بوسه می زنم و با معبودم به راز و نیاز می نشینم شادمان که می شوم به آسمانش می نگرم و هوای پاکش را با شوق روانه ی ریه هایم می کنم تا اکسیژن وطنی بدنم را روز به روز در راه این خاک قوی تر سازد

این جا ایران است...سبز و سفید و سرخ

جایی که من برای مردمم می جنگم روزها در آفتاب داغ و شب ها تا دیر وقت با چادر سیاهم به دنبال رویداد هایی که در آن شش عنصر اصلی و چندین ارزش قابل ذکر است می دوم و گاه با تنی خسته و افگار و پاهای تاول زده به خانه یا محل کارم باز می گردم و آن وقت کار من شروع می شود با آن هرم وارونه....

سلایق و علایق شخصی م را می گذارم خودم را فراموش می کنم من اهل کار زرد نیستم پس باید از خود و دیگران تهی شوم از تهی سرشار و سبکبار هرم وارونه ای می سازم که در تک تک آجر های آن یعنی همان واژگان خود چهره مردمم را ملاقات می کنم و از یاد نمی برم مسئولیت بزرگ روی دوش ناتوانم را...

و بعد می رسم به لید عشق و تیتر حادثه...خبرگزاری رسانه ام روزنامه ام را فراموش می کنم القاب و عناوین را جز برای رهبر بزرگوارم حذف می کنم لغات بیگانه را که چون تیرهای سمی بر قلب زبان مادری م نشسته است از یاد می برم

 آن چه می گویم حقیقت است من به دنبال کسب درآمد نیستم من سوگند خورده ام که تنها از صداقت بگویم و حق و البته همه را شفاف و بی تردید ذکر می کنم ...

 نه من قلمم را ، آن چه را که خداوند بی شریک بدان و آن چه که می نویسد سوگند یادکرده است چنین ارزشمند و پاک سرشتی را به هوای نفس و هوس های شیطانی نخواهم آلود....می نویسم و می نویسم و روایت می کنم آن چه را که باید بگویم آن چه را که مردمم نیاز دارند که بدانند آن چه را که آینده سرزمین را می سازد....

وقتی خبرم به معرض دید عموم قرار می گیرد انگار فراموش می کنم آن چه که رخ داده است تاول ها را درآمد نامناسب این شغل را برخوردهای نادرست بی ارزش شمردن ها آنان را که غرور مقام و پست وادارشان می کند که در برابرم قد می کشند و نادیده ام می گیرند همه را از یاد می برم وقتی به این نتیجه می رسم که حاصل تلاش من و همکارانم ثمربخش بوده است

و هرگز فراموش نمی کنم ارزش یک خبرنگار را، خبرنگاری که محمود صارمی الگوی راه او است....

17م مرداد ماه روز بزرگداشت شهید صارمی و روز خبرنگار بر تمامی اهالی رسانه مبارک باد...........

هانا نوشت: می خواستم کارم رو رها کنم خداوکیلی خیلی اذیتم اما نوشته خودم بهم نیرو داد تا بیش تر فکر کنم کار بی ارزشی نمی کنم که یک باره رهاش کنم...با وجود همه ی سختی های ریز و درشتش ارزشش خیلی بیش تر از این حرف هاست

-حالا که به این سه سال گذشته که به عنوان یک خبرنگار مشغول به کار بودم فکر می کنم هیچ خاطره ای شیرین تر از روزی که اولین دوره آموزشی م به پایان رسید و سوگند خوردم به یادم نمی آد...امیدوارم در چهارمین سال تلاشم در این عرصه برای مردم ثمربخش و مفید باشم....

-امیدوارم روزی برسه که حق تلاش گران این عرصه ادا بشه خدا می دونه برای این که یک خبر تولید بشه چقدر تلاش لازمه...همه فکر می کنند ما می ریم یه گوشه می شینیم یه چیزایی ضبط می کنیم یا تند تند می نویسیم بعد میاریمشون رو کاغذ و یه عکس به پیوست و خداحافظ...اصلا اصلا اصلا این طور نیست کار تنظیم یک خبر به مراتب دشوار تر از کار جمع آوری اونه خدا می دونه که چه اشکالاتی که بهش نمی گیرن!

18م مرداد سومین سالگرد تولد وبلاگ منه...امیدوارم خدا توفیق بده هر چه بهتر و مسمر ثمر تر در راهم قدم بردارم ...

ضمنا دو پست قبلی کمی تلخ بود...شرمنده


نوشته شده در سه شنبه 91/5/17ساعت 2:52 صبح توسط سرو سیاه نظرات ( ) |

به نام آن که هرگز دست هایم را رها نکرد

شخصی به من گفت: شنیده ام که یک پایان تلخ خیلی بهتر از تلخی بی پایان است

ایمان دارم به حرفش

کهربا......

 

من نه خود می روم

او مرا می کشد

کاه سرگشته را

کهربا می کشد

چون گریبان ز چنگش رها می کنم

دامنم را به قهر از قفا می کشد

دست و پا می زنم

می رباید سرم

سر رها می کنم دست و پا می کشد

گفتم این عشق گر واگذارد مرا

گفت اگر واگذارم وفا می کشد

گفتم این گوش تو خفته زیر زبان

حرف ناگفته را از خفا می کشد

گفت از این پیش تر این مشام نهان

بوی اندیشه را در هوا می کشد

لذت نان شدن زیر دندان او

گندمم را سوی آسیا می کشد

سایه ی او شدم چون گریزم ازو

در پی اش می روم تا کجا می کشد

شعر از ه.ا سایه

هانا : امیدوارم یه روز برسه که لایق بخشش بشم


نوشته شده در یکشنبه 91/5/15ساعت 10:15 صبح توسط سرو سیاه نظرات ( ) |

به نام یکتا خدا

14 روز گذشته از آغاز میهمانی خدا

و

الان ساعت 3 و 49دقیقه سحر 15مین روز است

سلام آقا

بی تعارف بگویم نمی شناسمتان و نمی دانم چرا دارم برای کسی که نمی شناسم با دلم می نویسم اسمتان را معمولا 2 بار در سال می شنوم تولدتان شهادتان می گویند شما خیلی آقای بزرگواری بوده اید شنیده ام که بخشنده بودید والبته شنیده ام شما فرزند جد بزرگوارم امام علی ع بوده اید

اگر شما عموی منید پس چرا نمی شناسمتان؟

مثل این که خیلی خوب و مهربان بودید پس تو رو خدا حرف های دلم را تا ته ش گوش کنید

18 ساله ام ،سن آشنایی است برای شما،آن شب چه کشیدید فدایتان شوم

 کلی چیز از این دنیا می دانم و خیلی بیش تر از آن نمی دانم

بعد 18سال مسلمانی نمی دانم دقیقا کدام درست است این که می گویند شما بارها همه چیزی که داشتید را بخشیده اید یا این که الان پیروانتان از هیچ چیزشان که نمی گذرند به کنار حق مردم را هم به راحتی آب گوارایی نوش جان می کنند و کک شان هم نمی گزد

راستش خیلی چیزها هست برای گفتن اما این بغض لعنتی باعث شده تمام حواسم جمع نشکستنش بشود و نتوانم درست بگویم آن چه را که می خواهم

دلم گرفته آقا از خودم بدم می آید که این چنین بی لیاقت نام سیده بر دوش می کشم و این همه می نویسم اما اگر یک روزی بگویند هانا بیا نصف صفحه راجع به امام دوم بنویس باید مات و مبهوت نگاهشان کنم اعمال درست و الگو بودن که دیگر به کنار خجالت میکشم آقا اما اطلاعاتم راجع به این بازیگرهای خارجی بیش تر است

حتی قد یک متفکر مسیحی هم چیز حالیم نیست

این نام سیده شده است مایه ی احترامی که لایقش نیستم آقا

آخر چه بنویسم برایتان ...بمیرم برای غریبی ت آقا ....

از تو که نمی توانم چیزی بگویم بگذار امشب کمی برایت حرف بزنم حرف زدن با غریبه ها راحت تر است

به خدا گیج شده ام نمی دانم باید با کدام ساز این دنیا برقصم باید چه کار کنم

کوچک ترینش همین انتخاب رشته دانشگاهی م شده است مایه دردسر دست روی هرچه می گذارم می گویند این که پول توش نیست

این که دوره ش طولانیه(به تعبیرشان کم تر وقت می کنم خوش گذرانی کنم یحتمل)

-اینم که....

مگر من برای پول درس می خوانم آخر؟

آقاجان طرف هرچیز خوب و انسان خوبی که رفته م دلم را به هر چه خوش کرده م بعد مدتی فهمیده م اشتباه شده ظاهر امر بوده داخل هر گروهی که رفته م با خودم گفته م خودش است حمایتی که می خواستم برای متحول کردن خودم و دنیا این جاست

اما..........

و روز به روز ناامیدتر شده ام

از بس دغل بازی دیده ام احساسم مرده

دوست های چند سال پیشم می گویند چه مرگت شده هانا؟ کجاست آن همه شور و شوقت آن همه تلاش بدون خستگی آن همه دفاع از عقایدت...آن ها را عوض کردم اما خودم...

چه جواب بدهم ؟

انگار نه انگار که یک دوره ای پر بودم از شور و نشاط برای تحول این دنیا برای سربلندی این کشور برای این که از خودم یک انسان کامل بسازم برای عاشق همه چیز و همه کس بودن

از شغلم درسم زندگی م متنفر شده م

و روز به روز از دنیا و مافیها خسته تر می شوم

مدت هاست خودم را در یک اتاق 12 متری حبس کرده ام و از رفتن به مهمانی و بیرون از خانه سر باز می زنم فکر می کنند یک آدم منزوی هستم نه آقا دلم از دیدن آدم ها گرفته نمی خواهم هیچ کدامشان را ببینم و از آینه هم گریزانم آخر چشم هایم را که می بینم دلم برایم حرف می زند و گله می کند

هانا تو که می دانی چرا در این دنیایی تو که همه نعمت های عالم را خدا یه جا داده است به تو تو آخر چرا؟

سرگشته روزها را شب می کنم به دنبال پاسخی که نه می دانم چیست و نه می دانم کجاست

این روزها همه افکارم عقایدم دیده ها و شنیده هایم احساساتم مثل یک گردونه می چرخد و می چرخد و تعا دل روحم را به هم می زند

داخل محیط مجازی می آیم چون نمی توانم چشم های آدم ها را ببینم که خلاف ظاهر و کلام شیرین شان برق دروغ در آن می درخشد

معنای اعتماد از من ربوده شده

آقا آن قدر دلم پر است که نگو اما نه مجال است نه می توانم خودم انقدر بدم که در این دنیای بد گم م منم یکی از همین آدم هام چه بگویم آخر ...

 اگر از آغوش مرگ می گریزم برای این است که می دانم با این عملکرد درخشانم نه راه پس دارم و نه پیش حداقل این جا چشم در چشم حقیقت انسان نیستم و امید دارم قیامت وجود نداشته باشد هرچند که می دانم این امیدی واهی ست

 اما خداییش بگویید آن جا چه چطور سرم را بلند کنم و بگویم خون اهل بیت در رگ های من جاریست

آقا شما خیلی بزرگوارید روز تولدتان استامروز وسط مهمانی خدا از شما فقط یک چیز می خواهم

روزی برسد که لایق شوم دوباره روسری سبز بپوشم بدون این که :

شرمنده ادب عده ای و نگران تمسخر عده ای دیگر باشم

تولدتان مبارک آقاجان

از روی مادرم که شرمنده م خدمت بانوی سیلی خورده و پهلو شکسته م بگویید هانا ی رو سیاه سلام رساند و گفت : شرمنده است بابت وجود نالایق ش شرمنده است که لایق خاندان شما نیست خانوم گر چه روسیاه است در درگاهتان اما می خواهد بگوید:     

میلاد فرزندتان این هدیه الهی مبارکتان باشد 


نوشته شده در شنبه 91/5/14ساعت 4:47 صبح توسط سرو سیاه نظرات ( ) |

به نام یکتای بی همتا

شرمگین بودم یا دست کم فکر می کردم شرمگینم چشم هایم را انداخته بودم روی زمین

وبه گل قالی چشم دوخته بودم سرم را بالا نمی آوردم مگر این بار هم از تقصیرم بگذرد

دلم می خواست یکم عرق شرم روی پیشانی ام می نشست تا دلش به حالم می

سوخت و از گناهم می گذشت کاش حداقل قبل آمدن کمی آب به پیشانی ام می

زدم،لعنت به این غدد عرق باید زودتر به ماکروفاژهایم بگویم این بی خاصیت ها را بخورند

تا عده ای تازه نفس بیاورم اشک هم که قربان این غدد اشکم بشوم این ها از غدد عرق

هم بی عرضه ترند نمی دانم چه مرگشان شده مدتی است کار را رها و اعتصاب کرده اند

بی...ها می گویند: تقصیر خودتان است قربان از وقتی دستور دادید سر احساس را از تن

جدا کنند ما ارتباطمان با دنیای خارج قطع شده است! عجب جانورانی هستند ها!

کمرم درد گرفت بس که قوز کردم کاش زودتر ببخشدم نگاهم را یک لحظه بالا می برم اما

از ترس فوری می اندازمش پایین

دست راستی آرام می گوید: واقعا باعث خجالت بشری اشتباه کردی قبول کن چرا انقدر

مظلوم نمایی می کنی

می خوام تند تند دلایلم را بگویم می پرد وسط حرفم: سر من رو که نمی تونی شیره

بمالی بس کن انقدر توجیه نکن

-آخه من هنوز تردید دارم

-حرف مفت نزن ...بگو نمی تونم جلوی نفسم قد علم کنم بگو ترسو و بزدلم بگو ناتوانم

حداقل بخواه کمکت کنه عذر خواهی کن ..چرا انقدر توجیه می کنی؟

سمت چپی می گوید: قضا شده که شده فدای سرش تو چرا انقدر جوش می زنی تو رو

که با این تو یه قبر نمی زارن سرت به کارت باشه

تا آن دو کل کل می کنند من به این فکر می کنم که از بس به دیگران گفته ایم شما رو که

تو قبر ما نمی زارند این فرشته ها هم یادگرفته اند!

سمت چپی می پرسد: بلاخره بنویسم یا بخشیدت ...زود باش دیگه دوساعته منتظرم

-من که عذر خواستم ...ببینم حالا چطوری بفهمم می بخشتم یا نه ؟

فرشته چپ شانه بالا می اندازد و راستی می گوید : واقعا که ! الحق که آدمیزادی سه تا

قرآن تو قفسه اتاقته ها!

بلند می شوم می خواهم آن جلد سبزه را بردارم آن را بیش تر دوست دارم آخر یک

روزهایی که خیلی دورند جایزه گرفته بودمش لمسش که می کنم یک لحظه حس

 می کنم چقدر این ها برایم غریبه شده اند چقدر از این حال و هوا دورم ...آخر چرا باید

نمازم قضا شود؟مگر چه چیزی در این دار فانی مهم تر بوده است از

راز و نیاز با عاشق حقیقی ام؟

درد در تمام سینه ام می پیچد می پرسم : این دیگه چیه؟

دست چپی جواب می دهد: انگار احساست دارد زنده می شود...معجزه شده!

دست راستی می گوید: معجزه کدام است از اول هم نمرده بود فقط یک مدت کوتاه علائم

حیاتی ش رفته بود آن را هم سی پی آر کردند برگشت...

قرآن را در دستم می گیرم می بوسم روی قلبم می گذارم عرق شرم روی پیشانی ام

 می نشیند هق هق گریه آغاز می شود

-غلط کردم غلط کردم...منو ببخش ...ببخش...دیگه اشتباه نمی کنم دیگه توبه نمی شکنم

یه فرصت دیگه بهم بده من که جز تو کسی رو ندارم

قرآن را می گشایم :

و ان الله غفور رحیما

سمت راستی می خندد

سمت چپی هم انگار بور می شود دفتر و قلمش را جمع می کند و پشتش را می کند

-یعنی واقعا می بخشم؟

راستی – از اول هم ازت دل خور نبود..ای کاش آدمیزاد که انقدر پر مدعایی که جانشین خدایی

قد من فرشته درکش می کردی می شناختیش اون وقت دنیاتون گلستون می شد....

-          یا ملائکتی قد استحییت من عبدی و لیس له غیری فقد غفرت له

-          ای فرشتگانم ، من از بنده ی خود شرم دارم و او جز من پناهی ندارد، پس آمرزیدمش

 

کرم بین و لطف خداوندگار /گنه بنده کرده ست و او شرمسار(گلستان سعدی)


نوشته شده در سه شنبه 91/5/10ساعت 2:31 صبح توسط سرو سیاه نظرات ( ) |


نوشته شده در شنبه 91/3/6ساعت 7:52 عصر توسط سرو سیاه نظرات ( ) |

به نام یزدان پاک

از سری حکایات هانا- اندر باب18 ساله شدن

تا امروز بین من و دوستان یه جو باحالی برقرار بود :

 

به خانوم به سلامتی انتظار به سر رسید و شدید 18 سال تمام! تولدتون مبارک ضمنا ورودتون به مرحله سوم زندگی(جوونی)و رسیدن دستتون به حقوقی مثل رای رانندگی زندگی حرف زدن تصمیم گرفتن نظر دادن خلاصه کلام آدم حساب شدنت مبارک! حسابی ازش استفاده کن!

اونم در می اومد که : ممنون از یادآوریت هانا خانوم مال شما هم نزدیکه دیگه چیزی به آدم شدنت نمونده منتظرش باش!

فکر کنم آخرین پیامک 13 روز پیش بود منم همین طور صبح ها رو شب می کردم که دستم برسه به این همه چیز چیزایی که بابتشون بهای کمی ندادم بهای بزرگ شدن و چون یادآوریش آزارم می ده لطفا ر.ک به پست آن ور مرز

القصه 18 ساله شدن یه طعم گسی داره درست عین خرمالو که تو فصلش از پشت شیشه میوه فروشی ها به آدم چشمک می زنه اون قدر خودشو لوس می کنه که دلت نمیاد محل نذاری راهتو کج می کنی و می ری یه کیلویی ازشون می خری که سر فرصت تو خونه ترتیبشون رو بدی

وقتی می رسی  و بعد کلی عملیات نفس گیر آب و آبکشی و رد کردن از زیر ذره بین مامان ، یه دونه اش رو می زاری دهنت یه حالی بهت می ده که نگو و نپرس!شیرینه ولی کافی یکم بیش تر بجویش اون وقته که طعم گس ش دهنت رو می گیره و تنت رو مور مور می کنه اما مگه به خودت و کاهدونت رحم می کنی ! نه بابا  حالا هر چقدرم گس باشه می شینی ته اش رو در میاری

اینه که بزرگ شدن همینه با وجود مزه ی گسش ما آدما آدم نمی شیم!

همش حرص می زنیم هی ازش می خوریم وقتی هم که حضرت عزرائیل با بنز جدیدش میاد در خونمون که سوار شو بریم جاهای دیگه رو هم ببینیم یه دستمون به عصاست یکی هم قلاب شده به زندگی و می گیم تو رو به خدا ما که هنوز اول راهیم اشتباه اومدم اون بیچاره هم میگه : ای کارد به شکمت بخوره چندین ساله داری می خوری ته بشقاب رو هم سوراخ کردی هنوز می گی اول راهه بیا بریم خوش مزه تر از خرمالو هم میوه هست اما کو گوش بدهکار؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

از خدا ممنونم که روز پنج شنبه پنجم خرداد ماه 1373 برابر با 15 ذیحجه الحرام (ولادت امام علی النقی) و 26می 1994 مامان و بابام رو به من داد و البته 13 سال و 6 ماه و 12 روز بعدش خواهر کوچولوی خوشگلم هلیا رو .... از همشون ممنون که تحملم کردند و می کنند

خدا جون نوکرتیم این همه سال با همه بدی هام چشماتو ازم بر نداشتی حتی یه لحظه باقی زندگی رو هم مهربونی کن و هانا رو تو پناه خودت نگه دار 

خداجون این تولدم با بقیه یکم متفاوته می دونی چرا از دلم خبر داری نکنه فراموش کنی ها چشمام به توست جالبه که شب تولدم و شب آرزو ها یکی شده چیزی که ازت می خوام رو فراموش نکن

خداجونم خانواده ام و دوستام آشنایانم رو برام حفظ کن به همشون عمر با عزت و همراه با شادی و سرور بده مواظبشون باش

 

خداجون اهالی پارسی بلاگ و علی الخصوص جناب مهندس فخری پایه گذار این جمع دوست داشتنی رو در پناه خودت قرار بده و آرزو هاششون رو اگر به صلاح زندگیشونه برآورده کن....

از همه دوستای عزیزی که بهم پیام خصوصی دادند یا کامنت گذاشتند و زاد روزم رو شادباش گفتند و برام آرزوهای قشنگ کردند سپاس گذارم ...

 

 


نوشته شده در جمعه 91/3/5ساعت 12:0 عصر توسط سرو سیاه نظرات ( ) |

<      1   2   3   4   5   >>   >

Design By : Pichak